گريه بي صدا،
متلاشي مي شوم
با باراني كه باريد
از بس كه دلم تنگ بود
و همه ديدند
باران تير ماه را.
شب باز مرا در خود كشيده
و انتقام روزهاي رفته را از من باز مي ستاند؛
روزهاي در تاريكي نشسته ام را،
روزهاي آفتاب نديده ام را،
روزهاي تاريكم را.
چه كسي مرا از اين مغاك بيرون مي كشد؟
چه كسي رشته اي براي من مي آويزد؟
حتي به گردنم.
...
فرياد
در گلوي من سربي مي شود
كه مي نويسم اش.
ولي
نفسم مي گيرد
از اين همه
گفته ي سربي شده ي بسيار
...
مهرباني مي خواهم
...
چه مي خواهم؟
اشك و...
گريه اي بي صدا.
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت
23:10 |




