تبليغاتX
حکمت گم شده

پاییزان بهاری دیگرست، جايي كه هر برگي، رنگ گلي است.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 20:17 |

« قشنگ ترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدونی چه قدر دوستت دارم.»

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 18:40 |

چشمان شيشه اي دختر فرار...

سيگنال هاي مسموم...

رميدگي از زندگي به دامان زندگي.

...

به انتهاي مثبت هاي محتمل

و

پايان نكبت.

اشكم پرده سكوتم شد.

براي دختر فرار

...

در آرزوي زندگي.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 22:43 |

نشونه خوب،

اوني ه

كه اصيل باشه.

و نه كاذب و گذرا.

... و آدم وقتي دوستاني داره

كه خودشون باشن،

انگار بهترين نشون هاي دنيا رو داره؛

مثل ستاره هاي آسمون.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 23:51 |
میان کوهستان،

تنها،

چشمانم را مي بندم.

زمان

از ميان بافت گسسته ذهن من عبور مي كند.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:5 |

به ديوار تكيه بده.

آروم بشين

و سعي كن با انگشتان دستات

زانوهات رو لمس كني.

سردتر از تنتن.

انگار مي لرزن

و بايد اونا رو بغل كني

تا سستي شون كم شه

و سرت رو روشون بذاري

و آروم چشمات رو ببندي.

هيچ فكري نمي گذره.

فقط نشستي

به پشتوانه ديوار

و به حمايت دستان خودت كه زانوانت رو در آغوش كشيدن.

نفسهات سينه هات رو مي چسبونن به پاهات

و انگار نفست تنگي مي كنه.

بغضي مياد بالا

و سر خم شدت

رو وادار مي كنه

براي گلوي پر بغضت راهي باز كنه

وگرنه

نفست مي گيره و قلبت منفجر مي شه.

....

سرت رو كه كمي بلند كني

...

آرنجهات كمي سردتر شدند

و اشكي كه بين چشمات و دستان لمس شده ات مونده بود

خنكاي باد بي رمق رو به آرنجات و پيشوني خيست مي رسونه.

دوست نداري تكون بخوري.

پيشاني ات رو هم باز نمي توني رو آرنجات بذاري

چون الان سرده

و

سردي اش

مثل يخ

تب تو رو بهت يادآوري مي كنه.

دستات رو جابجا مي كني

و سرت رو نيمرخ رو آرنج خشكت مي ذاري

و يكي از گوشات حالا

خش خش پوست و موهات رو به مغزت مي فرسته.

چشمات رو مي بندي.

نفسهات عميق تر شدن

و كمي سينه ات رو مي سوزونن.

اتاق خاكستريه.

يك روشنايي از زير در مي آد

مثل يك خط

و

اما محو مي شه رو بافت پر موكت.

انگشتاي پات رو جمع مي كني

و باز مي كني.

صداي برخورد انگشتات با بافت موكت

از استخون آرنجت مي آد و

مي توني با شقيقه ات اون رو بشنوي.

گريه كردي؛

گريه.

اما كسي پيشت نيومد

و آروم زمزمه نكرد

برات

و تو موندي تنها

با تنهاييت

...

.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 21:32 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin