تبليغاتX
حکمت گم شده

گويي مرا مي برد باد،

سهم گين و كوبنده.

ذرات من هم چون شن هاي پراكنده

در توهم نا معلوم آسمان غبار آلود گم مي شوند.

مي نشينم.

گرم تر از پيش

اما.

اين آتش است

با باد اما خاموش نمي شود.

مي سوزاند هم چنان.

نه مي توان نشست كه سوزنده اي تاول مي افكند بر وجود

و چون برخيزي باد مي بردت.

آب حيات كجا بود؟

كه هم اين نشاند و هم آن ديگر مجموع سازد؟

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 1:28 |

كنار رود پر تلاطم يا چشمه اي آرام؟

كنار جنگلي درهم و انبوه يا باغچه اي پر ِ شمعداني هاي ساده ي زيبا؟

كنار مشهورترين چهره ي ايران يا كنار دوست همدل گمنام؟

...

«مسأله اين نيست، وسوسه اين است»
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:10 |

«گاهي

مثل اين مي مونه

كه فقط نقطه ي ته خط رو نذاشتن،

وگرنه جمله ي زندگي من تمومه؛

اگر چه هنوز انشاي بودنِ من ناتمامه.

....

گاهي يك جايي اون قدر مي موني،

مثل يك برگ توي جوي آب

قبل يك گرداب كوچك،

مي فهمي كه آب در اطراف تو جريان داره

حس مي كني حركت آب رو

اما نمي ري.

گاهي شايد يك تلنگر كوچك فقط نياز باشه

كه بري

اما

همون هم نيست.

و گاه اون قدر سنگين مي شي كه غرق مي شي

و مي شي لجن كف جوي آب.»

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:7 |

تشنگي ام، در نسيان انسان وارم، سراب گشته گويي.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:29 |

مثل پيوند آسمان و زمين،

در افق سرخ.

وگرنه تمام آبي و سبز

در پهناي بودن شان.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:19 |

يك سيب سرخ از آسمان درخت آويزان است.

و من سرخي آسمان درخت را مي چينم.

قلبم را بر آسمان درخت مي آويزم

و تا سحرگاهان، تپش هاي بي قرارش را به رخ ستارگان مست مي كشم.

صبح،

پيكر بي جان من،

دستان خورشيد را نخواهد ديد

كه قلب مرا از درخت مي چينند.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:29 |

دلتنگي، گاهي حتي يك لحظه قبل از جدايي شروع مي شود؛ قبول نداري؟

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:26 |

تا به حال شمعداني ها را ديده اي؟

پشت پنجره،

باران را انتظار مي كشند.

انگار با باران

تمام آسمان را مي توانند با گلبرگ هاي زيباي شان

به عمق زمين بفرستند

... و

دريا آبي از عشق شمعداني هاست.
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:23 |
زير برگِ سبزِ خيس از باران

غنچه ي سرخ گلي مي خندد.

او نيز خبر از رفتن دارد

و

مي ترسد كه پروانه ي خيس

به مهمانيِ عشق او پر نزند

يا كه قاصدك هاي مسافر

به كنار ِ شبنم او ننشينند

...

مي رود آهسته،

كاروان ِ خاموش ِ زمان

...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:37 |

مداوم در برابر كشش دستان پرمهر تو،

هديه ي گرم بوسه ام را مي نهادم.

و در سرور ِ مستي آغوش هاي ما،

گل هاي سرخ مي شكفتند.

ماه، خنكايِ آسمان پر درخت را به زير شاخه هاي انبوهِ نارون ها سايه مي افكند

و ما

هم چنان نفس هاي مان را، در بي انتهايي شوق، فرو مي برديم.

...

و ...

 فاصله چه طلسم سختي است.

...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:51 |

شمع هاي روشن را برابرت مي گذارم،

سنبل هاي عطرآگين را كنارت مي نشانم،

دست هاي گرمت را مي فشارم.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:41 |

نجواهاي خاموش من،

براي نازكي خيال ِ سحرگاهان است،

براي لطافت ِ نوازش دوست،

براي آرامش ِ روان ِ پلك هاي بسته ام،

در برابر خنكاي نسيم صبحگاهي.

...

اي تمام لحظه هاي گذشته،

اي سرودهاي نخوانده،

اي جنبش غريب درون من،

كه ساحلي نيافته اي،

درونم را چون موج همواره مي سايي.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:48 |

در ابتداي خيابان، در كنار نيمكت ايستاده بود. هواي گرم تابستان و انتظار او، نگاه هاي مردم را كنجكاو مي پنداشت.

حركت با يك سلام شروع مي شود و در همراهي احمقانه ي دوستي، ماجرا، جواني، لحظه ها و ... تداوم مي يابد. احمق. گريه مي كند. در ميانه ي زمين و هوا، ميانه ي تعلق و بيگانگي، فلسفه مي بافد؛ سكوت مي كند؛ مي شنود؛ تصديق مي كند.

پياده مي شود. گم گشته؛ نيافته؛ احمق.

مثل عكسي كه از بادِ ميان گندم زار گرفته باشي، وجود ندارد.

- « نفس هايي كه كشيدم، مانند ديوارهاي انبار قديمي، براي حراست از بسياري چيزهاي بي مصرف بود.»

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:12 |

... و آدم خودش را در بي زماني هاي وجودش پيدا مي كند.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:25 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin