و ستاره ها
از نور مهتاب جرأت چشمك زدن نداشتند.
تپه ها سحرانگيز شده بودند؛
این پيكر زمين بود
كه زير نور ماه خوابيده است.
...
انگار هزاران مسافر ناشناس
از راهي در كنار حضور ما،
از پل پنهان زمان مي گذشتند.
...
|
مهتاب بود
و ستاره ها از نور مهتاب جرأت چشمك زدن نداشتند. تپه ها سحرانگيز شده بودند؛ این پيكر زمين بود كه زير نور ماه خوابيده است. ... انگار هزاران مسافر ناشناس از راهي در كنار حضور ما، از پل پنهان زمان مي گذشتند. ... + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت
0:2 |
باز نشست و خميازه را از صورتش به آيينه پاشيد. موهاي ژوليده اش، پر از غوغا بود. دستان اش لرزان بود و آخرين رمق او را از رگان بي نبض اش مي نوشيد. كمي به سمتِ توهم ِمنعكس خود خم شد و بكارتِ گردِ آيينه را زدود. برخورد سردي بود. هيچ زاده نشد. و هم چنان در خود پيچيد و تصوير ِبي فروغ خود را مُرد.
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت
0:17 |
چه؟ بيش از اين كه از خود جدا افتد انسان؟ هم چون سرابي براي خود شود كه هر چه رود، نرسد. بايد با خود بود نه بي خود. آدم بي خود؟ + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت
22:13 |
هدايت از آن روندگان است؛ آن كه نشسته است، راهنمايي نمي خواهد.+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت
13:0 |
در نوای سحر انگیز موسیقی شبانه با تمام پیچیدگی های روزهای من خاطره مستی می کند به میان اش می آورم ... «دو چشم من به ره باشد، در آرزوی دیدار! ...» + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت
22:56 |
آن چه ما را از راه باز می دارد و آن چه ما را به راه می دارد. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت
23:26 |
آرامش را با قضاوت نکردن دیگران به خودت هدیه بده، اگر چه آن ها را نقد کنی.
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت
21:15 |
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم + نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت
19:27 |
محبت، مانند گلی بر دستان ما شکوفه می زند. مست عطری می شوم. چه لحظات جاویدانی، چه خیال های لطیفی، چه درخششی ... نه من نمی توانم هنوز باید بر زخم های خود مرهم اصلاح بزنم. باید بروم به عمق همان کوهستان هایی که از آن ها آمده ام. به عمق انزوای خود در انتظار هیچ کس، با ، تنها، روشنی دستان نورانی یک نفر بر شانه ام همان یک نفر من را بس. ... + نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت
19:21 |
هم پای نبودن ها، نشستن. مثل این که گوشه ای در تنگنا قرار گرفته است. با اندک فشاری به خارج از پوسته ی آشنای خود پرتاب می شود. هراسان از پایان و بی هیچ ایده ای از یک آغاز. تکرار سراسر چهره ها ... .
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت
20:31 |
راه امروز از کنار این دیوار شیشه ای می گذرد. دشت سبز، چند درخت خشکیده که بزک کرده ی روزگار گذشته اند و ترک خورده ی سختی های دوران. شخمی که دست اندازی آدمی را بر خاک نشان می دهد و گندمی که بر آن خواهد رقصید، خالی دستان او را برکت خواهد داد. تا چشم نچرخانی، ابرها راهی آسمان دریاها و زمین اند، و یادآور شکل دم به دم زمانه که همه در سفر است که متولد می شود. ماه کم رنگ در گوشه ی آسمان نشسته است، خورشید به او می نگرد و هنوز از هجران اش، سرخی عشق خود را بر غروب نیافشانده است. یکی اما این سوی دیوار شیشه ای بر نیمکت چوبی می نشیند و دفترش را با شعر تو پر می کند. در امتداد دیوار جز خاطره ی تو که نزدیک می شود، نمی بیند. شب می شود و سرخی خون خورشید در رگان زمین فرو می رود. دیوار شیشه ای، آیینه ی شمع روشنش می شود، او اما تصویر خود را در آن نمی بیند.
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت
11:57 |
بر روی پل ایستاده ام. عبور می کنم. بر نخواهم گشت. می دانم. فانوسی بر کناره پل می آویزم. اگر چه طلوع در راه است. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت
20:59 |
چه باید گفت؟ با این واژه ها که در دستان ما مچاله شده اند. واژه های پاخورده و دست مالی شده، دیگر مفاهیم ناب را با خود نمی برند. قاب شکسته اند گویی، تصاویر ما زنده اند. واژه ی نو باید ساخت. ... + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت
12:10 |
|
|