ضربه های منقطع قطره های آبی که از قندیل های شیروانی برسرمای پیاده رو می بارید، یادآوری می کردند که هر نفس، بیشتر می کاهیم و ... .
|
ضربه های منقطع قطره های آبی که از قندیل های شیروانی برسرمای پیاده رو می بارید، یادآوری می کردند که هر نفس، بیشتر می کاهیم و ... .
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت
9:19 |
نرفته باز آمده، نشسته به گوشه ای یادآوری نکن از آن نرفته ها خوابی و بیتوته ای، از پس نرفته. ... ما به هم نمی مانیم. ما نمی مانیم. م ا + نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت
2:57 |
درهایی که بسته می شوند، و پنجره هایی که گشوده می شوند. کتابی که بسته می شود، و دفتری که گشوده می شود. باغ در دفتر، گلستان می شود. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
1:8 |
ماه مدهوش است از عطر این شب های مستی. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
1:4 |
چشمه اگر نجوشد، اگر نبخشد، مرداب می شود. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
1:0 |
خط بین دو نقطه،
شاید هم تنها دو نقطه، بی خطی. + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت
3:19 |
آیا می توان گفت مکان مذهبی، تبلور باور مذهبی با صورت بندی آیینی، فرهنگی، آموزشی و اجتماعی است؟
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت
17:52 |
باور مذهبی نماینده معانی و جهان نگری ویژه است. معانی و جهان نگری نهفته در باور مذهبی، برای بیان شدن و به اندیشه درآمدن، باعث تولید و تکثیر مبانی و مفاهیمی گشته است و این مبانی و مفاهیم نیز تعابیر و نمادهایی را درپی داشته اند. این مبانی و مفاهیم، بنا به سطح اندیشگی و وسایل بیانی در زمان های گوناگون، آفریننده و در خدمت گیرنده ی تعابیر و نمادهایی متفاوت بوده اند. باور مذهبی در شکل و صورت خود، آیین و رسمی یافته است که به عمل و رفتار جمعی و فردی باوردارندگان آن باور مذهبی شکل می بخشد. باور مذهبی با معانی و جهان نگری نهفته در خود، در عرصه های گوناگون فرهنگ جامعه ی معتقدان خویش تأثیر می گذارد و متقابلاً از آن عرصه ها برای بیان معانی و جهان نگری خویش بهره می برد. باور مذهبی برای پویه عقلانی خود، آموزه ها و دستگاه های فکری و نظری را به جریان می اندازد که تداوم این خردورزی، شکل های آموزشی و تعلیمی به خود می گیرد. باور مذهبی، هم چنین، فرآیندها، کنش ها و ساختارهای اجتماعی را محمل خود می سازد. + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت
17:43 |
پیش از آن که لحظه از میان انگشتانت به گذشته بلغزد، باش!
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت
13:47 |
خیالی نباشد اگر که من نیز بروم. چه تنگ است این فراخی دنیا، و چه فراخ است این تنگی دل؛ بسی آمدند و رفتند و می دانیم. بسی نباشیم و بیایند و می دانیم. خیالی نباشد اگر که من نیز بروم. دستانم چه خالی و چه پر، توشه ام چه پشیزی و چه در، چقدر دیدن و ندیدن و ... نیافتن؟ چقدر رفتن و نرفتن و ... نرسیدن؟ چه می کنی با خود؟ خیالی نباشد، به واقع، اگر که من نیز بروم. غریب ترین غربت هاست این زیستن، چه غریبه اند این آشنایان و بیش از همه من، چه غریبه ام، چه بی چهره، چه ام؟ چه تصوری، چه تصویری که منم؟ نیستم، شاهدم که نیستم؛ پس خیالی نباشد اگر که من نیز بروم. ای نَفَس! ای دم! ای تپش های خون پاش! ای پلک های سنگین و کام خشک! ای دستان بی سامان و سینه ی پرآه! ای پاهای به دروغ راهرو! ای چشمان خسته از ندیدن! ای گوش بسته به سخن های شنیدنی و زبان بسته به سخن های گفتنی! به راستی، چه خیالی اگر که من نیز بروم؟ چه یاری، چه یاوری، چه خودی از من چه سرزمین و زمین و خاکِ خودی از من خستگی هم واژه ی من نیست چه می شود گفت؟ چه ... مگر که دری گشوده شود و روحی دمیده شود. مگر یاری درآید و نوری بتابد. این سرشت خاکم بود یا خاک وجودم؟ این کدام ناشناخته ای بود که این بود؟ هر چه هست، (چه می دانم) باز هم فکر می کنم: چه خیال اگر که من نیز بروم؟ مگر همان رؤیا در تمام زمانم، مگر همان شعله در تمام وجودم، مگر ... اگر چه هنوز خیالی نیست اگر که من نیز بروم.
+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
22:28 |
آدم های عادی آدم هایی هستند که عادت می کنند. هیچ آدمی عادی نیست، مگر این که عادت کند. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت
12:16 |
داستان زمین را شنیده ای؟ آن جا که «دانسته» شد. آن جا که دیگر تنها «نبود» بلکه « خواسته شد که به فهم در آید». آری؛ گویی آن دم بود که انسان اندیشید و دست اندر کار دانستن شد. زیستن، زیستن و زیستن. آیا می توانیم تصور کنیم که زندگی کنیم بدون آن که بدانیم؟ بدون این که بیاندیشیم به آن چه هستیم و هست. ولی ما چه می دانیم؟ دانستن ما طرز دیگری از دیدن ماست؟ که برای خود تعریف کرده ایم آن چه دیده ایم («دیدن»به استعاره از هر آن چه، به حس و تجربه، وارد کرده ایم به مقوله ی اندیشه) هستیم، اما نه چنان که می دانیم و توانیم دانست. فراتر از آن چه می اندیشیم، هستیم. آیا گاه اندیشیدن، پای بودن مان را نمی بندد؛ که گاه بیش از آن چه می دانیم، نمی خواهیم زندگی کنیم و «باشیم». ما برای خود موجودی نامکشوفیم. (فارغ از این که حال آن چه به کشف می آوریم، چه نسبتی به موضوع و موجودیت مکشوف ما دارد و در این کشف ما چه کرده ایم؟ بیان خود را بر آن موجود نهاده ایم.) آیا تنها ماییم که می دانیم که هستیم؟ (فارغ از این که «بودن» چیست و «هست» چیست؟) انسان چون دانست که هست، به او گفته شد که مخلوق است و آفریده شده است؟ ... + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت
10:25 |
ای شب نشینان، شب شوید با شاه خود خورشید رخشان آمدم + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت
21:9 |
چشمان بیش از آن که بنگرند، خیره می شوند. افکار آن ها را به خیرگی می دارند. منگر. و چون نگریستی، ... دریاب. وگرنه خیره بهتر؛ تا ندیده باشی و مدیون نادانی خود نباشی. - و مدیون سکوتت آن گاه که دانستی. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت
21:5 |
خورشید درنگ کرده بر باغ پاییزی، کلاغ ها بر برهنگی زمین قدم می زنند. درختان در تاخت و تاز باد عریان می شوند. سرو آزاده، ایستاده اما و سبزیِ عشق ِسرخ را شهادت می دهد. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت
21:2 |
قافله سالاری کجا بود؟ آن گاه که کاروان در سطح لرزان کویر فرورفت جرس های بدرقه ی مسافران... از چه روی تلخ شد؟ + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت
20:59 |
ای جاهلان در چه شوید با شاه خود بر عرش اعلا آمدم + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت
20:5 |
ترس
... اي وابماند ترس اي نماند ترس هر کجا ترس است عشق مي گريزد و هر جا ترس مي ماند سخن ها جمله خاموشي است. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
10:9 |
در کناره ی راه کوهستانی بر دیواره ای شکسته، رو به پهنای دامنه های گسترده در زیر دامن خورشید نشسته ایم آسمان خالی است دشت سحر انگیز و دور است گویی انتظار پرواز نگاه ما را بر فرازش چشم در راه است و ما بی تاب اینجا کنار هم نشستیم سیب را از خلوت حصیری سبد، به مهمانی دستان خود می نشانیم دستانت بی همتاست سیب در میان عشق ورزی دستان ما سرخ است. سیب سرخ است بسان لبان سرخ تو بسان خون من در فواره ی قلبم سیب طعم شیرین زمان دارد و لبان سرخ تو و فواره ی خون من کوه ها سر بالاترک بردند دشت زیبا شد و در میان مان آورد آسمان خالی نیست پرنده، آزادی آسمان را در رقص است و ما بر دیوار شکسته می رقصیم پشت ما هیچ نیست پشت ما زمان خاموش و بی بعد است پشت ما ستارگان و شب، خورشید را می بینند و سرخی غروب و سیب، بر لبان سرخ تو آوازی می شود. آسمان خون رنگ است از فواره ی قلب بی تابم غروب سرخ کوهستان ... آتش گرم بوته های کوهی و عطر چوب میان چشمان ما شعله ور، سرخ است. شرار آتش رقصان در ستاره باران کوهستان بزم ما را آسمانی می کند و آغوش تنگ ما عزم یکتایی ست. گرمی و شور انگیز چونان موسیقی سرزمین مان، ایران گوشه ی امن جان دادن چونان جان بازی عشاق کوهستان و من اینجا «آمدم وام بگذارم، حسابم را کنار جام بگذارم» می نشیند بی نهایت بوسه و راز نهانی بر لبان پر ترانه ی مست مان امشب غزل خوان رویای مان، مرغ حق و امشب شاهد بالاترین آسمان ها خواهیم گشت. شهیدان عاشق و عاشقان شاهد ملکوت نورانی جاوید، درگشوده بر من و تو، آمین! + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
9:59 |
|
|