تبليغاتX
حکمت گم شده

«آن آزادی‏ای که ماهیت انسان را تعیّن می‏بخشد نه سلب شدنی بلکه فراموش شدنی است. تو آزادی اما فراموش کرده‏ای که آزادی... صرفاً از طریق قطع روابط و پیوند‏های بیرونی نمی‏توانی آزاد باشی چرا که آزادی صرفاً برداشتن و سبک کردن فشار و جبر بیرون نیست بلکه پایبندی توانایی‏هایمان در به کارگیری آن آزادی‏ است که به عنوان انسان دارای آن هستیم، توانایی‏هایی که از طریق آن ها بتوانیم سازنده‏ی نوعی تفکر و نوعی اخلاق باشیم که قادر باشد آزادی را بفهمد، از نو بسازد و از آن محافظت کند. »

بختیارعلی

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 15:25 |
«ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید.»

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 11:38 |

تو هم صدای گسترده در شهر را می شنوی؟

...

می گوید سفری در راه است

اگر نه کوچی،

که سفری

تا دمی از این برهوت به در شویم

برویم

تا پای کوهستان های بلند

پای چشمه ی ناب معناهای عمیق

پای شوق دیدار آسمان های فراخ

...

اگر نه کوچی،

سفری

...

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 10:30 |
فریاد از این دایره ی خاک
فریاد از این حلقه ی افلاک
فریاد از این مردم ...
فریاد از این من،من ناپاک
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 10:15 |
«کلاهم رو قاضی کردم.

حکمم سنگینه.»

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 23:46 |

Mosquée de Paris, Paris, France

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 23:20 |

دستش در دست که بود؟

این دست من نیست ...

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 21:19 |

من همانند آخرین موجم به روی پیکر ساحل

بی قراری بین بودن و رفتن.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 21:12 |

من، آخر، نبوده ام،

نبوده ام،

نبوده ام،

...

تو که بودی،

بودی،

بودی،

...

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 13:0 |

کدام نزدیکی؟

کدام لمس لطیف زمان؟

کدام گفتگو؟

کدام «هم»؟

کدام «ما»؟

فاصله ها پادشاهی می کنند، ...

بنده نمی شوم.

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 12:57 |
دست آدم

گاهی وسط یک روز ابری،

همین جور یله می مونه.

نگاهش خیس می شه،

مات می مونه

...

بارون اما نیومده

...

تنها می نشینه،

تنها.

روش رو به سمت باد می کنه،

فریادش رو فرو می بره و می دوه

...

دیوونه می شه،

می دوه.

...

چایی کنار آتیش،

و شب پر ستاره،

ساکت می شه.

تنها،

دیوونه،

ساکت می شه.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 16:18 |
آسمان،

روشن،

کاش آدم نمی دونست؟

نه

همون بهتر که بدونه.

دیوانه

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 23:9 |
اتوبوس من گویی ابدی است،

جزیره ای با یک بلیت!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 22:38 |

یک پروانه دیدم، انگار می خواد تا همیشه با گل برقصه،

... فهمیدم پروانه، خورشیدِ فردا هم نخواهد دید.

یک طرح زیبا دیدم از برگ درختان هزار رنگ پاییزی، گویی تابلویی ابدی است،

... دریغا باد، دریغا برگ و رقص برگ ها در باد.

صورتم را در آیینه دیدم، با لبخندی

... لبخندی که محو شد در هزاران ناگفته، گفته ...

...

کاش می رفتم،

کاش راهی بود که همیشه...

که بروی،

یا بی راهی که مسافرش شوی...

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 22:32 |

؟

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 21:55 |

دلم دردی که دارد با که گوید؟

گنه خود کرده، تاوان از که جوید؟

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 21:21 |

آن که در اتوبوس شب نشسته بود

بر کف آن،

 روی پله ی در خروجی آن،

و سوختن روح اش را بی اشکی

بر کاغذ بی جانی خاکستر می کرد

...

و روح اش

گمانم در یکی از همان بیابان های سرد

در غربت و تنهایی

در غمی بی نهایت

ماند

و هرگز با او از اتوبوس پیاده نشد

...

بی روح اش از اتوبوس پیاده شد

و نفهمید

که

آن برقی که از چشمان اش گریخته بود

و گرمایی که دیگر در کلام اش نبود

آن بی ثمری دستان اش

و آن بیهودگی ها

همه از آن بود

که او

روح اش را

در شبی سرد

در بیابانی

به ضرب قلم

کشته بود، رها کرده بود

اگر چه نگریخته بود

اما مرده بود

...

مرده بود

....................................................................................

.....................................................................................

.....................................................................................

.....................................................................................

......................................................................................

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 21:18 |
گاه می شه روی کاغذ

یک دریا کشید و غرق شد.

یا که با گل های رنگی،

زیر باران،

نور خیس خورشید را نوشید.

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 16:52 |
باران،

همان که صدایش گوش ها را پر می کند

بوی اش نفس را تازه می کند

قطره های اش نور اتاق را خیس می کنند

...

دیوانه،

زیر باران

کاش ببارد!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 13:31 |

...

خون نمی چکد از این زخم

درد فراگیراست

چنان که لامسه خود درد است

با که می توان گفت

درد است این

...

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 22:3 |

پشت درها دیوانگان زنجیرهای خود را رنگ می کنند.

 دیوانگان با زنجیرهای رنگی

... آن سو تر اسیران، اما

گویی نقاط اسارت با خطوط زنجیر با هم پیوسته اند.

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 22:1 |

بی نشانه، بی نشانه

با ستاره قطبی

با نخستین مسافران بی مقصد از یخ زارهای شمالی

با همان ها که دنیای شان تا پشت کوه بیشتر نمی رفت

و تمام می شد

آن جا که امنیتی نمی یافتند، تمام می شد

آن جا که آشنایی نمی یافتند

می کوچیدند

می کوچیدند

...

هزاران سال، بی برگی، بی مرگی، بی ...

عاشقان تنهای غارهای عمیق، کوه های بلند، آسمان های عقابی

همان نقاشان جادویی ِ شکار

پدران و مادران،

مسافران،

نه یکجا نشینان،

هم چون روح شان،

هماره در سفر

در جستجو

در کوچ

...

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 22:45 |
دست تکان دادن از پشت شیشه ی قطار

بدرود به همه

بدرود...

قطاری که هماره در ایستگاه خواهد ماند

...

پیاده می شوم

پیاده می روم

... بدرود

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 12:53 |
سلام
 
همین طوریه دیگه. 13 و 14و .... و ما مرور می کنیم شب را و روز را و هنوز را.
 
خوبی؟
 
 چرا گاهی یک باره یک پرده می افته و پرده ی جدید و نقش نو طعم اش دلنشین نیست. بیگانه و غریبه. آدماش آدم رو دلگیر می کنن. انگار قرار نیست توش هیچ خاطره ای متولد بشه، تازه خوشی های قدیم هم اصلا این جا جواب نمی دن. نگاه ها آدم رو می خورن و می سایند. ... انگار تا حالا هیچ چیزی نبوده.
 
نمی خوام به این پرده نگاه کنم. می خوام چشمام رو ببندم و نبینیم . ذهن ام رو خاموش کنم و نفهمم ....
 
کمک! کمک! آی آدما ...
 
راستی تو یکی رو ندیدی شبیه من باشه؟ شبیه اون منی که گم کردم تو این روزها و شب ها و همیشه
 
چرا هیچ کس آدرس منو یادش نیست؟ چرا کسی من رو به یاد نمی اره؟
 
چرا این پرده تموم نمی شه؟ چرا به صحنه ی بعد نمیریم چرا این جا کسی کات نمی ده؟
 
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 20:57 |
از میان حفره های خالی و بی معنای چشمان خود سوژه را به درون می خواندند. چشمان خالی، تنها مرزهایی شیشه ای برای عبور سوژه به درون.

اما سوژه را در درون میزبانی نبود، نه عقلی به درک اش و نه قلبی به پذیرش اش.

آن سوژه ی گذرنده ...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 18:7 |

« هر آن جا که دو یا سه نفر به نام من گرد آیند، من در میان آنان خواهم بود. »

حضرت مسیح (ع)

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 16:42 |

معماری چگونه عمل سمبلیک را انجام می دهد؟

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 18:55 |

پاییز

پاییزت مبارک!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 15:25 |
گفتم:

«تو پاییز، عشق

تو هوا سرگردون می شه

می شینه گاهی رو شونه ی غمگین آدم

و گاه تو غروب ولرم پاییز خونه می کنه

گاهی هم با سرما خودش رو می چسبونه به پیشانی آدم،

ولی،

هنرش رقصیدن زیر بارونه،

طناز و ناب

همه ی وجود آدم رو در بر می گیره

و روح آدم رو می شویه»

...

هیچی نگفت.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 14:47 |
ابر می بارد،

ماه،

اما،

از پشت باران،

عشق زمین را با مدّ دریا

به خود می خواند

...

زمین،

خاموش

فرزندان اش را در آغوش می برد.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 12:25 |

1. REINFORCE NEIGHBOURHOODS

2. MAKE IT SUSTAINABLE

3. ADD GREEN EVERYWHERE

4. SECURE THE EDGE

5. MAKE PUBLIC PLACESgreen

6. BE SURE ROOMS HAVE VIEWS

7. FINESSE THE MIX

8. ELABORATE MOVEMENT

9. LOCALISE ARCHITECTURE

10. DEFEND PRIVACY

11. MAKE IT BEAUTIFUL

Michael Sorkin

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 20:43 |

football

«وقتی می بینیم برای داوری ملاکی وجود ندارد، آن گاه باید در گفتن « این زیباست»، يا «این درست است» جدی تر بود.» - ژان فرانسوا ليوتار

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 18:7 |
خورشید شب را نمی بیند

ماییم که در دوری خورشید، در شبيم.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 0:28 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin