آن که در اتوبوس شب نشسته بود
بر کف آن،
روی پله ی در خروجی آن،
و سوختن روح اش را بی اشکی
بر کاغذ بی جانی خاکستر می کرد
...
و روح اش
گمانم در یکی از همان بیابان های سرد
در غربت و تنهایی
در غمی بی نهایت
ماند
و هرگز با او از اتوبوس پیاده نشد
...
بی روح اش از اتوبوس پیاده شد
و نفهمید
که
آن برقی که از چشمان اش گریخته بود
و گرمایی که دیگر در کلام اش نبود
آن بی ثمری دستان اش
و آن بیهودگی ها
همه از آن بود
که او
روح اش را
در شبی سرد
در بیابانی
به ضرب قلم
کشته بود، رها کرده بود
اگر چه نگریخته بود
اما مرده بود
...
مرده بود
....................................................................................
.....................................................................................
.....................................................................................
.....................................................................................
......................................................................................
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت
21:18 |