تبليغاتX
حکمت گم شده

«بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...»

روزگاری است

آسان تر از یک بازی قایم باشک کودکانه، حقیقت را پنهان می کنیم

و به بازی

با دروغ های شنگول و شنگ،

شماره می کنیم ماجراها را و آدم ها را

و قاضی

برنده ای نیست که کلاه حقیقت را پشت بوته ی ریا و ترس می یابد و بر سر ایّام می گذارد.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 1:8 |

...

دیوانه ای سر خود را می جورد، نه موهای در هم و آشفته اش را ... که ذهن هزار تکه ی پیچیده اش را.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 1:6 |

چه دور، چه نزدیک

«سال هاست که تو را ندیده ام

سال هاست که مرا ندیده ای

شاید این تنها وجه اشتراک مان باشد...»

و با یک جمله، یک تبریک، چه اندازه می توان زمان و فاصله را کاست؟

این جا رازی است، درهایی هستند که ما را به دیگر جا، دیگر وقت می برند.

در می گشاییم؟

یا تنها در انزوای اتاق خالی می نشینیم؟

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 1:3 |

مقیاس ها از سال به ثانیه باید فشرده شوند.

این لحظه ها که در آن ها به سر می بریم

لحظه ای با تمام شعور و احساس اش

این که همه کارهای مان بر نظم خود پیش رود و تلاش مان هر لحظه گامی به جلو باشد و تصویری در پیش بگشاید

آن گاه است که می توان حکمت گمشده را در درک «آن» یافت.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 1:1 |
ترانه ی باران می شوید روزهای مات و کدر را،

و ما باز در عطر گل های کوچه غرق می گردیم،

شعر می خوانیم

و آرزوهای رنگی خود را سوار بادبادک ها خواهیم کرد.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 0:57 |
صورتم خیس است، گویی اینجا بارانی است

قفس تنگ و دلم دیوانه ی آزادی است

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 0:54 |
خیابان مه آلود،

درختان خیس،

شب خالی و بی مرز

...

نیمکت را می نشینم،

تنها،

در سکوتی ممتد و پرزخم.

...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 0:52 |
ای قناری ها ببارید آواز روشن خود را ،

دلم پرواز می خواهد.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 0:45 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin