تبليغاتX
حکمت گم شده

امید 

زمانی که ایمان خود را به آن چه بدان امید بسته ایم، از دست می دهیم ... چه بسا جز فریبی در آن نیابیم!

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:9 |
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را
در بی هوشی مان بشنود

برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم ... !


مارگوت بیکل
ترجمه:احمد شاملو

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:23 |
پله های بی نهایت را می پیماییم، بالا یا پایین، ... هله می رویم... آسمان یا سرداب!
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:56 |
زمانی که چشمانت رو ببندی و بگی...............مرگ مرا دریاب.

و هم زمان دلتنگ زندگی باشی.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 |
خاطره،

همان بخشی از زندگی

که مثل اثر انگشت می ماند بر روی صورت زمان.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 16:31 |
خاطره ها مثل قاصدک ها می مانند

همه جا می نشینند

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 16:28 |

مهرداد

"یک کودک بدون تردید همه چیز را بدیهی می پندارد، ولی بعدها زمانی که به گذشته فکر می کند...؟"

"خرمگس" - لیلیان اتل وینیچ

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 1:8 |
آرامگاه حکیم عمر خیام

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلوم ام شد که هیچ معلوم نشد

"حکیم عمر خیام"

 

 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:49 |

من آدمی خوش بین هستم که هیچ اطلاعی از آینده ندارم و بنابراین هیچ چیز را پیش بینی نمی کنم. ما باید به طور آشکار بین زمان حال – که می توانیم و باید درباره آن داوری کنیم – و آینده ی باز و گسترده – که می توانیم بر آن تأثیر بگذاریم – تفاوت قائل شویم. بنابراین ما وظیفه ای اخلاقی داریم تا با آینده به طور کاملا ً متفاوتی رو به رو شویم، متفاوت از شرایطی که گویی ادامه جریان گذشته و حال است. آینده ی گشوده در برابر ما، امکانات غیر قابل پیش بینی و به لحاظ اخلاقی بسیار متفاوتی را در بر دارد. بنابراین، نگرش اساسی ما نباید " آن چه که اتفاق خواهد افتاد" باشد، بلکه باید این باشد که " چه باید کرد تا دنیا را کمی بهتر سازیم، حتی اگر با انجام چنین کاری بدانیم که نسل های آینده ممکن است دنیا را دوباره بدتر سازند؟"                                                                                                     کارل پوپر

 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:43 |

یعنی حرفای خودش رو گوش می کنه؟

.... زیاد با خودش حرف می زنه، آخه!

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:23 |

عقل گوید که من او را به زبان بفریبم

عشق گوید تو خمش باش، به جان بفریبم

جان به دل گوید رو، بر من و بر خویش مخند

چیست کو را نبود، تاش بدان بفریبم؟

نیست غمگین و پر اندیشه و بی هوشی جوی

تا من او را به می و رطل گران بفریبم

ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست

تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم

نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک

تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم

او فرشته است، اگر چه که به صورت بشر است

شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم

خانه کاین نقش در او هست، فرشته برمد

پس کی اش من به چنین نقش و نشان بفریبم؟

گله ی اسب نگیرد چو به پر می پرد

خور او نور بود، چونش به نان بفریبم؟

نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان

تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم

نیست محجوب که رنجور کنم من خود را

آه آهی کنم، او را به فغان بفریبم

سر ببندم، بنهم سر که من از دست شدم

رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم

موی در موی ببیند کژی و فعل مرا

چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم

نیست شهرت طلب و خسرو شاعر باره

کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم

عزت صورت غیبی خود از آن افزون است

که من او را به چنین یا به چنان بفریبم

شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است

مگر او را به همان قطب زمان بفریبم

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:29 |

سقف آسمان که کوتاه شد،

اوج پرنده ی بلند پرواز با خلأ می آمیزد؛

...

پس می کوچد به بلندترین آسمان های جهان!!!

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:25 |

فخرداوود

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:41 |

سند: سندی صادر کنیم برای بودن مان؟

مستند: مستند کنیم که این لحظه را نفس کشیده ایم؟

استناد: استناد کنیم که " ... می کنیم، پس هستیم"؟

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:48 |

و کسی در همین نزدیکی گم شده است،

پشت این جنگل سر در هم پرسش،

پای این تندیس عاشقانه.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:18 |

می دوم به جستجوی میلاد یک دوست....

نمی یابم روز را، زمان را

اما می دانم

آمده است کسی این جا، که یار است!

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:35 |

wall climbing

"فعالیت شدید شهر از این قرار است، نیروی گریز از مرکزش آن قدر زیاد است که تصور زندگی به صورت یک زوج و شریک شدن در زندگی یک نفر دیگر در نیویورک به قدرتی فرابشری احتیاج دارد. فقط دار و دسته ها، گانگسترها،خانواده های مافیایی، انجمن های سرّی و جماعت های منحرف بر جای می مانند، نه زوج ها. این ضد کشتی نوح است. حیوانات دوتا دوتاسوار کشتی نوح شدند تا گونه ها را از سیلاب شدید نجات دهند. این جا هر یک به تنهایی سوار این کشتی افسانه ای می شوند - هر شب تک تک آن ها وظیفه دارند آخرین بازماندگان را برای آخرین مهمانی پیدا کنند."

"آمریکا" - ژان بودریار

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:32 |

"سفره ی کهنه کجا در خور نان تو بود؟ "

دیوان شمس

برای تنعم از خوان انعام مولانا باید که سفره ی نو گسترد.

سفره ی نو برای بهره بردن از نان نو.

نو به نو از آن روی که وعده های جان را پایانی نیست و ایمان را درنگی در منزل باور نیست.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:50 |

«همه تعمیم‌ها خطرناک هستند؛ حتی همین تعمیم»
الکساندر دوما

 

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:54 |

می دانم،

 در آن امیدِ آزاد، تو را خواهم دید

 و شمعی از عمق خاموشی ما، ترانه عشق مان را با شعله رقصان خویش خواهد خواند.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:59 |

من، مثل یک آوای گنگ در پژواک کوه، فرسوده می شوم و با پرتاب سنگ ها به رود پرشتاب دره می غلطم،

 ... و روزی، دخترکی که تشنگی کویر جنوبی را با قنات پیر تقسیم می کند،

 من را اسیر گلوی تنگ کوزه ی سفالی خویش خواهد کرد

 ...

 و من شبانه با سِحر ماه، به آزاد ترین آرزوهای خود خواهم گریخت.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:52 |

کرانه های ناپیدای این دشت، به یادم می آره که دیدار ما در افق خواهد بود؛

 و شاید تو پیش تر از اون، غروب من رو به نظاره بنشینی.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:48 |

چه را باور می کنیم؟

چرا باور می کنیم؟

چگونه باور می کنیم؟

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:41 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin