تبليغاتX
حکمت گم شده

زیر پای پروازت، شاخه ی لرزان بی برگم!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 0:31 |

تو بالایی یا من پایین

تا تو بالایی، من پایین

هر دو پایین، هر دو بالا... بازی تعطیل؟

من بی تو، تو بی من.... بازی تعطیل؟

گاه تو بالا، گاه من

گاه تو پایین، گاه من

بازی یعنی همین....
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 20:9 |

we can do it

we can do it

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 10:50 |

Fallingwater

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 8:36 |

 فرو رفته در گريبان، سرم

در فکر اين زيست تباهم

خشم

مي افسرد مرا

خشم ناکام و وحشي من

خشمي که گاه بايد بر اندازدم

در شکندم

خاکم سازد

اين شکل را نمي خواهم

...

خشمي بايد

تا خاکم گرداند

و از خاک دوباره بر آيم

بی خشمی

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 0:31 |

I am sorry, I don't want to be an emperor, that's not my business ...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 0:3 |
لبخند

نسیم

خاطره

لبخند که می زنی،

نسیمی می وزد،

و پر می شوم از خاطره ای نا شناخته !

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 20:19 |

Democracy

  www.peacecouncil.net

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 12:14 |
گفت:

" در خرابات مغان، نور خدا مي بينم ... وه چه نوري ز کجا مي بينم"

گفتم:

"حاليا

من خراب کجا و صلاح کار کجا؟

شوريده سرم

و

ملول

...

شرحي نيست

که اختصارم

گاه چون صفر

اينجا گر عربده اي مي کشم

از مستي نيست

از دريغ تکراري است در دره هاي بي انتها."

ندا بر آمد که:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌ چانه شو

...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:22 |
آری!

ما انسان ها، بسيار، کتاب يکديگر مي گرديم

و کلمه، در ما منزلت مي يابد.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:10 |
اينجا کنار گذر خاموش جويبار مي نشينم
 
و به سکوت خود در آب مي نگرم.
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:2 |
گاه مانند يک پرانتز مي شويم، بي آن که چيزي درون مان باشد.

و گاه چون )( که حتي چيزي در درون مان نمي تواند باشد

و اين گاه همان حکايت عشق ما انسان هاست

و معنويت درون مان

و چه کسي بيهوده تر از )( ديده است؟

... زماني که از عشق و معنا تهي مي گرديم.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 23:53 |

این همه خود تو می کنی، بی تو به سر نمی شود

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 14:28 |
آنچه خریده می شود و به فروش می رسد، در بازار است..." آن" ما در هیچ بازاری نیست.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 22:42 |

shadow puppets

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 13:20 |

پوسته های ترک خورده،

تولد قمار بسته،

زایشی درد آور،

اما روشن.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 11:38 |

مدار وارونه ی چرخ

و وارونه تر این مردم چرخان بر مدار

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:49 |
گوساله ای که سر به داخل اتاق آورده است،

تنها یونجه،

مبادا قصیده ای بر او بخوانی.

...

و دریغا زمانی که تو گذرت به یونجه زار گاوان افتد...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 21:41 |
کودکی

کودکی،...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:29 |

هیچ.

چون دو خط متقاطع که بعد از قطع یکدیگر ادامه ندهند

و یکی سر بر شانه ی دیگری، بگرید، سرد!

...

نماد های پوچ.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 21:54 |
می فهمیم.

می فهمیم؟

"می فهمیم." ؟؟؟

 می"فهم"؟؟؟ ایم.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 21:45 |

 ستاره را نشانم می دهی

و من بوی سحرانگیز تو را تا آن ستاره می میرم.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:45 |

چشمان بسته ندیدند

این اشک بود که تنهایی اش را نوازش می نمود

و با زمزمه ای که حنجره اش نیز آن را نشنید

در رقص بی تاب سر شاخه های سپیدار، به تلألو ماه در موج های ریز رود خیره شد

و گرمای شعله را در دست گرفت

...

" دلم تنگ است، و شوری بر هم ام می زند، ... تن مردگان آن سوی تر رمز زندگی را بر زمین نشانده است..."

و سر بر نیاورد؛ خاموش؛ مبهوت؛ تنها ... .

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:39 |

... هنگامی که تنها،جسم برای عرضه می ماند

و خریدار تن هم می شویم...

 دریغا؛ دریغ!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 13:55 |
راز

اینجا رازیست... رازی که به محض بازگفتن خواهد مرد.
رازی که سر به تو دارد؛ و این همان زمانی است که انسان، جهان خود می گردد.
و در رازی به شگرفی زندگی، می زید.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 15:34 |
کاش همه ی کویرها پناهم دهند،

که گم شوم در خاطره ی شن های نرم...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 21:44 |

مسجد الاقصی

 قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز 

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:37 |

خاکستری پوش، عجول بر در زد

در گشود؛

در لحن یکنواخت ساختگی، بردگی نوین را یادآوری کرد:

" به بازار بیا، ما آنجا در انتظار قراریم..."

در را بست؛

-          "چه ارزان فروش!"

و خاکستری پوش دیگر شتاب نکرد.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 22:11 |

ایستگاهی در دانمارک

تصاحب یک صندلی اتوبوس،... رقابت، مالکیت، سخاوت، سهم، ...!!!

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 21:51 |
می توان زمانی،

چنار و آفتاب گردانی را هم اندازه دید...آری می توان؛

اما رشد فاصله ها را افزایش می دهد.

اگر چه پای در یک خاک دارند و سر بر یک آسمان می سایند.

 خوب...؟!

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 20:4 |

میان آن چه هست و آنچه به آن شناخت می یابیم ،فاصله ای است.

با شناخت، فاصله ی میان بودن و زیستن خود را طی می کنیم.

شناخت، نمود و الگویی از زندگی است.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 13:55 |

Sad Young Man on a Train

Marcel Duchamp

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 12:52 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin