تبليغاتX
حکمت گم شده

ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود

"مولانا" 

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 22:55 |

سیستم ها و ساختار هایی که چون شبکه هایی بی نهایت آدمی را احاطه نموده اند و می نمایند، در شکل های سازمان یافته و مدون خود، سعی در تثبیت و قید نهادن بر معنا در واژگان و ادبیات ویژه دارند.

این استاندارد سازی و اصلاح هاله های معنایی پیرامون واژگان (واژه های اصلاح شده) گاه سعی در بیان شفاف و یک دست و به تعبیری، به دور از تفسیر، از هر واژه دارد. بهره ی این استاندارد سازی در ادبیات علمی (به اولویت علوم دقیقه و تجربی)، دیوان سالاری و نظام سازمانی و... در تهیه ی سکو و زمینه ی معین و قابل طرح و بررسی برای عمل گرایی، فرمولاسیون، ایجاد امکان گفتگوی علمی و وضع قانون و... قابل اشاره و توجه است.

در سیر شناخت، فرد به عنوان جوینده ی معرفت و کاربر آن ناگزیر از درک است. درک به عنوان فرآیندی از کشف، تعریف و تبیین، تحلیل و بازکشف و... که آن چه از آن مستفاد گردد معرفت باشد، که فرد حامل و صاحب آن باشد؛ و این شاید همان حکمت است که خصلت عارف می گردد و این جدای از آن چیزی است که ممکن است از این جستجو و ادراک، به عموم یا عرصه ای خاص چون علم ارائه و اضافه گردد. از این منظر فرد ناگزیر از فهم و دست یابی به تفسیر و دستگاه نظری خویش است تا به یاری آن بتواند راه بپیماید، روشن گری نماید و در موارد مقتضی تصمیم گیری نماید.

 در بستر و موضوعی که در آن پژوهش صورت می گیرد، به هر حال ادبیات و دستگاهی از تعاریف و معارف موجود است. آن چه پس از اطلاع و آگاهی از این دو، پژوهش گر را در کشف، خلق و طرح نظر رهنمون می گردد، حکمتی است که فرد از محل و خلال آن، به تفسیر و معنایابی می پردازد.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 20:59 |

قرآن

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 2:17 |

شناس نامه چسب است.

...

بکن!

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 0:8 |

باید رفت، نه آن قدر دور که دلتنگ شد؛ نه آن قدر نزدیک که گم.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 23:16 |

دو تا تاس نرد،

گاهی جفت می شوند و ما در آن هنگام هم را می بینیم.

هم چون دو حجم در هم رفته، گاه در نقطه ی مشترکی از زندگی مان با هم ایم.

هم چون دو دست سرد که سرما را در آغوش هم فراموش می کنند، گاه در هم گره می خوریم.

هم چون جعبه ی کوچک پسر بچه ها، گاه حرف ها و خاطرات مان را در یکدیگر پنهان می کنیم.

...

اما همیشه با هم دوست ایم ؟!!!

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 22:53 |
ای تمام زندگی هایی که روزی با هم می زیستیم!

 ... زمانی که این "یک "بودن"" نبود؛ ... یاد آرید دمی را که زیسته ایم با هم!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 16:38 |

درهای بسته تداوم دیوارند....

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 16:33 |

centre

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 22:56 |

پارادوکس

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 19:59 |

زمانی که می شود سفره ای را پهن کرد

و بر آن از هر چه نیکوست، چید

و همگان بر پای آن نشینند

و میهمانی، پایانی نیابد از فرط خوبی

و هرمیهمان، میزبان سفره خود.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:3 |

چه لحظه ای، با لیوانی چای داغ،

که صفحه ای بیابی، دیگرنوشته؛ اما خود را در آن ببینی و بیابی.

و شوقی درونت بریزد که... "نکند مرا می شناسد او."

و درنگی کنی که "چرا من او را نمی شناسم؟"

"چرا بر این صفحه آیینه هامان بر هم می تابد و آیا در این زندگی صفحه ای دیگر نخواهیم یافت که بر آن ایستیم."

... و خماری فراگیردت و کس بر جامت نریزد.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 17:46 |
«ــ خورشيد را گذاشته،
 
  مي‌خواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند

  که شب
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»

 

"احمد شاملو"

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 23:53 |

رفت عقل و رفت صبر و رفت يار

 اين چه دردست، اين چه عشق ست، اين چه کار؟

"منطق الطیر" - عطار نیشابوری

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 12:9 |
آه دردت را ندارم محرمی
چون علی آه می کنم در قعر چاه
 
"مولوی"
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 21:56 |

ميان بيابان هاي غروب فام

در سرگرداني خاربوته ها

ديوانه اي نشسته است.

باد با شن هاي بيابان عشق ورزي مي كند

هر لحظه هزاران شكل متولد مي شوند و مي ميرند

و آفتاب سايه هاي تاريك روح بيابان را در منحني هاي نرم محبوس مي كند

ديوانه از سراب مي نوشد

رازي در ميان است

...

شب كوير را مي پوشاند

ديوانه بر دوتار خود زخمه مي زند

و راز نهانش در سكوت دوردست كوير باز نهان مي گردد.

...

خورشيد تن شني بيابان را نوازش مي كند؛

بر دوتاري ژاله هاي سرخ نشسته اند

و سراب يك زندگي دردوردست در سماع است.

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 12:36 |

 

" برای صید روز بزرگی بود، اما خودم صید شدم."

راه بزرگ آبی

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 23:57 |

ناسزا،

به درستي ناسزا، سزا بود بر اين بودن.

اگر چه كسي بر لب نياورد

 اگر چه اين بودن خود ناسزاست.
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 2:18 |

هر سنگ ريزه اي كه در اين حوض سنگي فرو انداختيم، ماهي كوچك سرخي شد كه همچون ما دلتنگ درياست.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 2:13 |

من تو را مي نگرم و تو مرا.

فاصله اي به اندازه ي ميز داغ قهوه،

و نوري كه كمي از فرصت يك خواب، درخشان تر است

لمس بودن و حضور... گو همه چيز بگو... يا خاموش بنشين بي حرفي... چه تفاوت دارد. چون تو اينجايي!

سرماي مرطوب خيابان هاي ابري رابطه را بهتر عبور مي دهند

و شتاب ما در جستن چهارديواري اگر چه به  بهاي جدايي است، حادثه اي خاطره انگيز است.

...

مي دانيم همه در چهارسوي ايم.

در چهار سوي و شش جهت

در خاطرات بلند و كوتاه گاه فراموش شده

در دروغ ها و راستي هاي رنگارنگ هزارلايه

در مشتي كه گره مي كنيم بر پشت خود تا يادگار ريز عزيز را بفشاريم و نبينيم كه جدايي پشت اشك پنهان مي گردد و ما مي مانيم و...

همه ي ما آن لبخند پر مهر و دعاي دوري را آموخته ايم اگر چه از فولاد سرد تر است .

...

اي فراموشي... كجايي؟

اي بي هوشي كدامي؟

كه اين مست هم چنان به هوش است و در ياد دارد.

"چنان مستم من امشب..."

...

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 2:5 |

بي نهايت دنياست.

و ما در دنياهايي با هم هستيم و در بي نهايت دنيا تنهاييم.

پيرامون،  درهايي بي شمار كه به محض گشودن در دنيايي ديگر واردمان مي سازند، تنها!

من با توام! صدايم را مي شنوي، معناي نهفته در واژگان سخن ام را مي فهمي، مرا مي بيني...

من با توام! اي كه تمام دنياهاي تنهايي ام را به دنياي عشق تو پنجره اي است، در بگشا!

تا با تمام تنهايي ام به مهماني عشق تو بنشينم.

چه بي ثمر اين زمان، "زمان"!  

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:13 |

1،2،3،... حركت!

 ...

چه خوب كه بودي و هستي.

 

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:1 |

مدام چشم بر هم مي زد كودك ساده دل تا مگر به چشم بر هم زدني آرزويش برآورده شود.

چشمان بسته، و آرزوهاي مجسم بر نازكي پلك جوان و لطيف اش نقش بسته اند.

چشم فرو بسته از اين دنيا و ... آرزو ها كجايند؟

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:0 |

stone

سنگی بر رویم بگذار تا بخوابم... سبکی می ترکاندم!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 2:21 |

"خاك"

تنها همين را نوشتم بر خاك.

خاك را ديري است نديده ام. نه اين غبار مسموم و سياه روي ميز و كنار پنجره ها را؛ خاك را.

همان خاكي كه بر آن مي توان آفريد و بر آن سبزي نشاند.

خاكي كه بر درگاه تو مي گردم

و خاكي كه از رهگذرت سرمه مي توان كرد بر چشم

خاكي كه رنگ دارد

خاكي كه خانه ام مي گردد

و پلي تا دوست را در كناره ملاقات كنم

خاكي كه شناسنامه داريا بي آن خاك است.

خاكي كه گويند از آن برآورد آدم را.

خاك.

وبر همين خاك عشق سرزميني خواهد ساخت.

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 2:2 |

تمام نقطه هاي آبي كه آسمان را رنگ مي كنند

در يك راه پر پيچ و خم،

دستاني كه آواز مي خوانند

و قدم هايي كه مست اند

و لباني كه در سخن چشم ها سكوت كرده اند.

آغوشي نيست

دريغا

بيداري و خوابي نيست

بي نهايتي است از انعكاس نرسيدن

...

شانه هاي ظريفت دستان خالي ام را پر مي كنند

و ديگر چه مي خواهم

از اين زمين كه شن هايش بزرگ و واضح مي شوند در برابر نگاهم

و سقوط تا افقي ترين سطوح اتصال

من به اين آواز دروغين كه از سوراخ هاي نفرت انگيز ضبط خارج مي شوند باور ندارم

من نفس تو را مي خواهم و صداي خاراندن جاي پاي شاپرك را بر پشت دستت به ناگهان

من چه مي خواهم

...

زانو زده بر زمين بر كنارم ، اينجا كه من نشسته ام

با تمامي ظرافت گل هاي بهاري با من حرف مي زند

اگر چه هيچ نمي گوييم، اين كلمه ها واقعا حرفي را منتقل نمي كنند

و چه مي خواهم ديگر

حتي به چشمان شاهدان دور مي نگرم كه گويي همه در حسرت و تحسين اند

اشك خانه ام مي شود

...

تمام مي شود

و ستاره ساكني ندارد

و آسمان ها خلوت ترين جاي جهان اند

كه مي شود به آن ها پناه برد و از اين زمين پر غوغا گريخت

به آسمان نگاه نمي كنم

من دروغم

.

اما زندگي؟

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:29 |

ممكن است زندگي نكني ولي نمي ميري؛

و مرگ همين است كه نمي تواني زندگي كني.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:27 |

تا به آخرین نقطه ی بحرانی این حرکت مکرر

تا همان لحظه که نفس تنگ می شود و نا امیدی خواب را همچون مرگی بر اندام پر انرژی تو طنین افکن می شود

همهمه ی گیج مسواک زدن مقابل آینه ای که در آن نگاه نمی توان کرد و صدای تنهای آب در سرازیری پست فاضلاب شهر تو را کم مانده فرو کشد

نگاهی بی عمق بر سایه ات که هستی یا نه و چگونه می توان ادامه داد این مکرر را

فراری نیز نیست

در کوبیدن مرگ را نیز به شدت بیزاری

...

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:25 |
یادم می آید

خاطره و حالی، هیاهوی درونی...

ثبت می کنم، می چشم، در آغوش می کشم

به تمامی،

لحظات مست و دیوانه ی موج بودن ات را در خالی تاریک و کم سوی اتاق، ...

دیوانگی بر اشک می نشیند

و اشک در نوشتن " دوستت دارم " می آمیزد،

و من هم چنان یادم می آید

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 0:15 |

 شب به پیش می رود و من نیز؛

به امید روزی در انتها...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 0:8 |

 

خانه ی دوست کجاست؟

 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 1:52 |

SIN

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 1:48 |

 ای چرخ که با مردم نادان یاری

هر لحظه بر اهل فضل، غم می باری

پیوسته ز تو بر دل من بار غمی ست

گویا که ز اهل دانش ام پنداری

"شیخ بهایی"

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 0:7 |

« برچسب زدن بر آدم ها، معادل «عالمانه ای» است برای دشنام، نوعی استراتژی عام که قدرت آن به ویژه از آن روست که برچسب ها ، هم داغ ننگ بیشتری را بر افراد می زنند و هم مبهم تر از دشنام ها هستند. و به همین دلیل نیز انکار ناپذیرند.»                                                         پیر بوردیو

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 1:24 |
ارگ بم، پیش از زلزله

ارگ بم، پس از زلزله

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 0:52 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin