تبليغاتX
حکمت گم شده

بدون زخم خوردن انگار نمی توان عبور کرد.

بدون یادگاری که وسوسه می شوند بر تو بگذارند،

" تیری در قلبی نشسته، 5/9/1376، یادگاری نوشتم که...، ترانه دوستت دارم، ...."

در تو می آمیزند گاه چون پایی چکمه پوش که زلال جوی آرامی راگل آلود می کند

...

همان تورم خام احساس که جا تنگ می کند

همان چشمان منتظر که خشکت می کند

همان ناسزاهای عاشقانه که در دورترین دره ها دفن ات می کنند

همان ها...

و تو تکه تکه می شوی...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 19:5 |
mountain
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 23:12 |

دست کش چرمی را از دست بیرون آر و با سر انگشتانت زندگی را لمس کن.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 17:59 |
کدامین عدد؟

کدامین سال؟

...

این نور در بی زمانی و بی عددی راه می گشاید و راه می نمایاند.

پای از عدد و زمان به در آر.

۵۰ از ۴۹ از ... ۵۰ از ۱۴۰۰... ۱ از ۱ ... .

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 22:40 |

بزرگ تر از این قدم

دور تر از این نمره ی چشم   

عمیق تر از این جای پاهای خشکیده

جایی که بوی سیاه این مردم رنگ ها را نپوشاند

و خمیازه ی پر مدعای شان نفس گیر نشود

...

-  "خواب دیدی؟"

-  " دستای سردت رو از رو سینه ام بردار... اون رو هم درش آر"

...

کنار ساحلی که  آبی اون رو بشه با چشم نوشید

زیر چتر لبخندهای آفتابی،

پرواز رؤیایی شن ها به دست تو ،

جنگل دوردست

...

-  " چسب زخم رو گم کردم، با همین دستمال ببندش."

-  " خون های روی برگ ها رو پاک کن... کتاب خونی رو هم بنداز تو آتیش "

-  "  سایه مون رو هر کار کردم از رو پله ها پاک نشد... همه ی پله رو سیاه کردم"

- " عیب نداره ، عینک من رو بهم بده"

...

- "آخرین ستاره ی آسمان رو هم دیشب سرخ کردم و خوردم"

...

زندان بزرگ تر از آن بود که بفهمد زندانی است.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 12:49 |
بین در تا دیوار

بین خاموشی راکد تا نور رقصان

بین انتظار یک صدا تا آواز رنگارنگ سوت های گلی کودکان بندر

بین چشمان بسته تا نگاه های آفتابی افق

بین خشم فروخورده ی سرد تا فریاد شوق انگیز شادی

بین تردید انگشتان در هم گره خورده تا نوشتن غزلی بر دفتر

بین بی تابی کفش کتانی در مربع موزائیک تا پرواز چشم  بر بال پروانه

بین یک پٌک محکم بر سیگار تا طلوع یک نقاشی

بین هیاهوی هزاران بیداد تا خلوت اندیشه آزادی

بین این همه سایه های مقرنس بر طاق ذهن دیوانه من

بین این همه تصویر شکسته در حافظه ی رسوبی من

بین تمام شاعرانه های تریاک بر زخم های سرخ و سرد من

...

بین این ناتمام من تا تمام  ناتمام من

زندگی چون خدایی نامعلوم 

. 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 1:13 |

Each one a worthless, coloured, cheap glass bead

All beld together on one thread of gread

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 16:55 |

چشمان در سیاهی به ندیدن نور عادت نمی کنند؛

...دلم تنگ است!

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 2:44 |

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 1:14 |

MILLAU BRIDGE- FRANCE

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 0:54 |

عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق

لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگر است

"مولانا"

غزل ۳۸۴ کلیات شمس

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 18:39 |
چشم ها بر زمین...

مهمانی سکوت؛

ما بر اعماق نقب می زدیم

...

و نوری از دیگر سو بر ما نتابید.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 2:32 |
دستان به سینه ی زمین نقب می زنند

و خاک را، سبک، به باد شوخ می سپارند.

...

او نیز سوار بر این باد در چشم ما گرفت

به سرشک خود به خاکش باز سپردیم.

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 2:13 |
پوشیده، پشت هزاران پرده، مستور

و هنگامی که پرده ها فرو افتند

برهنه ترین تصویر از فرط آشکاری، حیرت را مات خواهد کرد.

...

افسانه ی مادر بزرگ تنها در خواب پایان می یابد

و صبح در افسانه ی خود چشم می گشاییم.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 20:32 |
نوار های موازی میان تصاویر گذرنده ی گوناگون

 آگاهی از میان این تصاویر به سمت بازترین پهنه ی اندیشه پل می زند

و ما بر نوار های موازی استاده ایم و دستان خود را در جریان گذران تصاویر فرو می بریم و بر تشنگی خود می ریزیم.

آب حیات در بطری استریل بر ویترین هیچ فروشگاهی انتظار خضر را نمی کشد...!

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 20:21 |

سازها

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:5 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin