بدون زخم خوردن انگار نمی توان عبور کرد.
بدون یادگاری که وسوسه می شوند بر تو بگذارند،
" تیری در قلبی نشسته، 5/9/1376، یادگاری نوشتم که...، ترانه دوستت دارم، ...."
در تو می آمیزند گاه چون پایی چکمه پوش که زلال جوی آرامی راگل آلود می کند
...
همان تورم خام احساس که جا تنگ می کند
همان چشمان منتظر که خشکت می کند
همان ناسزاهای عاشقانه که در دورترین دره ها دفن ات می کنند
همان ها...
و تو تکه تکه می شوی...






