هیاهوی مجسمه های عریان و مست،
ماندگی، لهجه ی بدِ زندان است.
...
نور، خاطره ی اصیل عشق است.
|
تراکم تاریک دیوارها،
هیاهوی مجسمه های عریان و مست، ماندگی، لهجه ی بدِ زندان است. ... نور، خاطره ی اصیل عشق است. + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت
15:57 |
جاذبه منحنی های محو و ریتم ریل در چشم اندازی که می گذرد ... نه، این قطار ابدی نیست. + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
14:27 |
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت
0:28 |
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت
0:1 |
صحبت از نجات می کرد و آسمانی که در آن پرواز، اصالت آزادی ست در میانه ی دشتی گسترده نشستیم با سفره ای پارچه ای که مهمانی نان و سبزی را با مربع های سرخ و سپید آراسته بود نفسم پر از بوی شقایق های خیال شد و دستانم آرام ترین نسیم دنیا را نوازش کرد گریستم، پاک، پاک گریستم همچون خوابی که زیر پلک های بسته زندگی می کند رؤیای سبک را در طعم کال تنهایی پنهان کردم و به یاد آن که از نجات سخن می گفت، به دستان خود نگریستم و گریستم، پاک گریستم ... + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
22:47 |
چرا گاه ژرفای این زندگی از عمق یک گور بیشتر نشد؟ + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
20:44 |
سرمای شیشه ای که سر خود را به آن چسبانده ام و عبور مات نور رهگذر که از ارابه ی مسافری بود و خیال یک سفر می گذرد ... از ترسی گنگ در سیاهی جاده تا ترانه ی آرامی که خواب گسسته ات را به هم می دوزد... اما همچنان پاهایم بر زمین محکم است پرده را می کشم ... دوستان و یادها دردها و فریادها هیچ تنها آواز غمین یک خواننده که تنها نامی از او می دانی و خاطرات خیس آوازش در جایی دیگر با تو همراه می شوند گریز گریزی ابدی تا شاید خوابی خاموش و تاریک ... " تنها و خشک... یک اسیر..." + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
20:29 |
برای آن سوی خط 1و 2و 3 و ... تا خط پایان Show People 1, 2, 3,… + نوشته شده توسط علی.م در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت
23:7 |
چگونه می توان و با چه، که این همه شکوه و پویایی را از زندگی ستاند از زندگی ِ انسان هایی که وام دار زندگی نیستند چرا که هنوز چیزی شان نبخشیده است و ای تو! و ای شمایان! بر سر راه نوری نشسته اید که پشت این پنجره، هزاران چشم آن دارند و نسیمی را راه بسته اید که رازدار مریم پاک بود ... تبری باید و نعره ی عقل بیدار و خروش روح دریایی و من وتو ... زینهار! + نوشته شده توسط علی.م در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
20:59 |
تهی تر از کوچه های خلوت شب شهر اینجا باید مرکز بودن باشد اما بر پلاک گورستان نام زندگی زده اند گویی رو بر می گردانم + نوشته شده توسط علی.م در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
20:55 |
شب خواب و با طلوع در دیگر سو بیدار شدن + نوشته شده توسط علی.م در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
20:51 |
|
|