آن مجسمه که می لافد انسان است، به اشتباه بر آن صندلی نشسته است.
مجسمه را بر جای خود بگذار و آنگاه انسان را نشسته بر این صندلی، متفکر، به تماشا بنشین.
به واقع همین است...
|
آن مجسمه که می لافد انسان است، به اشتباه بر آن صندلی نشسته است. مجسمه را بر جای خود بگذار و آنگاه انسان را نشسته بر این صندلی، متفکر، به تماشا بنشین. به واقع همین است... + نوشته شده توسط علی.م در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت
1:22 |
همه همان جاست. همان جایی که سکوت ما حکم فرماست. شکست سکوت، پنجره ها را خواهد گشود. + نوشته شده توسط علی.م در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت
1:19 |
جوان دو اشتیاق مغایر یکدیگر دارد: اشتیاق به اینکه به او گفته شود چه باید بکند، و اشتیاق به اینکه به کسی که به وی می گوید چه باید بکند، بگوید" خفه شو!" ازدیباچه " سنت های عقلانی در اسلام" به قلم " عزیز اسماعیل"
+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت
1:27 |
باری دل در اين برهوت ديگرگونه چشماندازی ميطلبد. "احمد شاملو" + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت
23:10 |
بیان حکمت اگرچه شگرف مشعله ایست ز آفتاب حقایق، بیان حجاب کند تو هر خیال که کشف حجاب پنداری بیافکنش که ترا خود همان حجاب کند "مولانا" + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت
1:59 |
"دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری"
داستایوفسکی
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت
2:43 |
شاهد گفت:
"راه رابر آمدن توبسته بودم توراکه می خواستم درآغوش من باشی وخودرادربهترین لباسم آماده کرده بودم تا برپای تو بیافتم ولی تو ازبیراهه آمدی چون غریبه ای ومن نشناخته تورا پرستش کردم تورا که راه را برای آمدنت بسته بودم واز بیراهه در آغوش من خزیدی" + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت
3:23 |
می خوام خیره بشم... به این دره با درختاش، با رودی که در میان داره و با خورشیدی که حجم کوه های اطرافش رو آبستن می کنه. و نسیم رو بر پوست صورتم لمس کنم خیره به پروازی که بر این پهنا ترسیم می شه و من رو می بره تا خیال تو... می خوام خیره بشم و دیگه هیچی نبینم؛ تصویر و من یکی باشیم و تماشا ما را در خودش بکشه.
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
1:37 |
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
0:36 |
اگر همه ی مردم جهان جز یکی، یک عقیده می داشتند و فقط یک نفر عقیده ی مخالف می داشت، همه ی مردم جهان به همان اندازه حق نداشتند آن یک نفر را خاموش کنند که آن یک نفر اگر قدرت در دست او می افتاد، حق نداشت همه ی مردم جهان را خاموش کند. " در آزادی" به قلم " جان استوارت میل" + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
0:19 |
کار تمام است. تمام. ـ "انگشتان او را در این آب زنجیر کنید تا زندگی ماهی ها را باور کند." ماه می تابد. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
21:13 |
نجواهای مرا باد می رباید... و باید راهی جست، نزدیک تر از نجوا، تا با خود سخن بگویم.
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
21:6 |
همه ی کادرها را می شکنم و در میان این همه می نشینم. تصویرها ی نا معلوم و صداهای گنگ و کادر های شکسته ... و من میان این همه نشسته ام. موسیقی دوردست و بادی که هل می دهد؛ خورشید را نمی دانم... و من این میان چه تنها نشسته ام. همین.
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
20:59 |
بساز. از همین دستان، همین انگشتان و چشمان... از همین صدایی که همه جا پیچیده، از همین نوری که همه جا گسترده و این زمان که همه در آن است. بساز ... از این جنس ، از آن رقم که آموخته ای، از آن رؤیا که دیده ای و از آن داستان که شنیده ای. بساز با همین دستان، با همین لمس ِ ناب اشیا و همین هوای ابری حزن آلود... با همین خاک بساز. نه سنگ است این که تویی نه آب است این که تویی نه خاک است این که تویی و نه چوب است و برگ و گیاه و آفتاب... ونه ارتفاع است و پستی و نه سطوح و این خط ها... نه این لرزش ناآزموده است و این تیشه ی ناشی و این رنگ نابلد... نه این همه نیست وتویی. بساز؛ همین جا و همین دم... در همین خلوت جاویدان و تنهایی ِ سرتاسر بساز؛ با همین ها بساز. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
20:27 |
بسیار و جدا چون دانه های شن... هیچ نتوان بر آن ساخت. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
15:44 |
هر ستم به فرد، ستمی نوعی به جامعه است. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
12:43 |
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
6:10 |
يه شب مهتاب آخرش يه شب ماه مياد بيرون يه شب ماه میاد
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
5:40 |
Standing back row: Hani Rashid, Homi Bhabha, Okwui Enwezor, Sahel Al-Hiyari, Billie Tsien, Farrokh Derakhshani + نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
20:25 |
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
20:12 |
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
20:8 |
2007 AGA KHAN AWARD FOR ARCHITECTURE
On 4 September 2007, at a ceremony held in Kuala Lumpur, Malaysia, His Highness the Aga Khan announced the nine recipients of the 2007 Aga Khan Award for Architecture. Founded in 1977, the Award marked its 30th anniversary this year, and the completion of the 10th cycle of the programme. ![]()
ادامه مطلب + نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
19:51 |
از آنسو تَرَک رفته بودی؛ من ماندم و شوق دیدار دوباره! + نوشته شده توسط علی.م در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
1:10 |
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟ جانا به حاجتی که ترا هست با خدا کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست چون رخت ازآن توست به یغما چه حاجت است جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج حود آنجا چه حاجت است؟ آن شد که بار منت ملّاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است؟ ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است؟ ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار می داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است؟ حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
"حافظ" + نوشته شده توسط علی.م در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
7:21 |
چه جای سخن دارد دردی که آشکار همچون وجود من است؟ + نوشته شده توسط علی.م در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
7:16 |
به یاد تمام آن روزهایی که گذشتند ... و مرا با خود بردند تمام آن روزها و تمام آن چیزهایی که در آنها ماندند یا نماندند تمام آن روزها و تمام کسانی که در آن روزها ماندند یا نماندند به یاد آن لحظات ِروشن که به تجربه ی زمان در خلوت می نشستم به یاد آن دود ِمعلق در آرامش و تنهایی، که سقف اتاق مرا کوتاه می کرد به یاد ترانه های مکرر در دل شب ها، با چشمانی بسته و دل هایی گشوده به یاد سردردهای مرگ بار و خلسه ی بی زمانی، بی مکانی، معطل میان بودن و نبودن به یاد نجواهای بر باد رفته و زخم های بر دل نشسته به یاد افق های ابدی و تصویر های بزرگ به یاد حقارت یک لیوان آب پرتقال، داستان های مترسکی از کاه و فلسفه ی ارزشمندی هزاران گندم زار به یاد بید مجنون من، بالای سر یک نیمکت، که حلقه ی نور را در بر می کشید به یاد تمام آن شوق های ساکت و فریاد های بی شوق به یاد تمام آن دیده های ناگفته و ناشنیده های دانسته به یاد تمام آن چه که زمان با خود می برد به یاد من، به یاد ما، به یاد تمامی آنانی که ما نبودند و با ما بودند و تمامی آنانی که با ما بودند و ما نبودند ... آه ! چه تنهایم؛ چه تنهاییم. + نوشته شده توسط علی.م در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
3:19 |
در این درنگ ناگزیر، زندگی، چه بسیار خراشیدن، خروشیدن ... و خموشیدن. + نوشته شده توسط علی.م در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
3:9 |
انسان ها، به انسان های دیگر پناه می برند، گاهی، برای فرار از آنچه تا امروز زندگی شان بوده است؛ حال یا برای بازگشت دیگرگونه به آن زندگی و تغییر آن و یا شروع یک زندگی جدید.
در فرار به زندگی نو، در میان انسان های دیگر، داستان های زندگی مان را دیگر گونه می گوییم؛ یا داستان هایی که هرگز زندگی مان نبوده است؛ و این یعنی در جایی خارج از آن زندگی ایستاده ایم. آن لحظه ی مغمومی که نشسته در میان آشفتگی، در زیر نورهای پریشان شب شهر، سر را درمیان دستان فرو می برد ... به چه می اندیشد؟ آیا نقشه ی او نادرست بوده است یا ماخائنان و انسان هایی نا مطمئن که نتوانسته ایم برای او پناهگاه مطمئنی باشیم.
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت
23:7 |
When Peter J. Lu traveled to Uzbekistan, he had no idea of the mathematical journey that he was about to embark on as well.
The Harvard graduate student in physics was fascinated by the beautiful and intricate geometric "girih" patterns on the 800-year-old buildings there, and he wanted to know how ancient artisans had created them. He discovered more than just a clever construction method. He also found an entirely unexpected level of mathematical sophistication in the designs, pointing at mathematical ideas that weren't formally developed until hundreds of years later. Lu's determination to find out took him on a journey through hundreds of photographs of Islamic architecture in the libraries at Harvard + نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت
17:41 |
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت
13:57 |
"چه چیزی مسجد را مسجد می کند؟ پاسخ این سؤال بسیار ساده است. آن چه که مسجد را مسجد می کندفقط دیواری است که به دقت در جهت قبله قرار می گیرد، یعنی به طرف کعبه در مسجد الحرام که در شهر مکه واقع است. هیچ نوع سقفی، هیچ نوع ابعاد خاصی و هیچ نوع دیوار در بر گیرنده ای لازم نیست و به هیچ نوع امکانات عبادی جنبی نیاز ندارد. در واقع می توان گفت که حتی به آن دیوار هم احتیاجی نیست. از پیامبر (ص) روایت است که فرمود: "هر جا که نماز بگزارید، همان جا مسجد است." از این رو، در سراسر جهان اسلامی و تا به امروز، همین که وقت نماز فرا می رسد، مؤمنان دست از کار می کشند، رو به قبله می کنند و در همان جا نماز می گزارند. به همین جهت شاید بتوان گفت که واژه مسجد را، که معمولا ً به زبان انگلیسی MOSQUE ترجمه می شود، الزاما ً نمی توان به هر نوع بنایی اطلاق کرد." معماری اسلامی:شکل، کارکرد، معنی- نوشته ی روبرت هیلن براند؛ ترجمه ی شادروان باقر آیت الله زاده ی شیرازی + نوشته شده توسط علی.م در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت
1:11 |
همانجایی که لایه ها، یک به یک کنار می روند و زمان، انبوهی می یابد...
+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت
0:49 |
دوستت دارم!
آنقدر که می توانم فراموش کنم و به یاد بیاورم بسیاری را فراموش کنم و بسیاری را به یاد آورم دستانم از هر چیزی خالی ست حتی از قطراتی که بر دستانم باریده بودند شادم از این که، اینجا، کنار تو، کنار چشمه ی ابدی تو هستم پس باکی از فرو چکیدن قطره های باران نیست.
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
14:16 |
حتی نلرزید،
خیره ماند و نگریست آری این اوست، عریان ... و چه کسی می داند که این بهای چیست؟ سیاه و سفید زمزمه کرد: " می دانم." اما اندیشید: " چی رو؟ چی می گم؟" و لرزید این بار لرزید حتما ً فهمیده بود که این زمین استوار نیست و این آسمان در نهایت به خلاء می رسد.
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
14:10 |
چشم من دیوونه ی اون ندیده هاست...چون اونایی که دیده خُلش کردن!
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
14:4 |
-:" حالا این ته غار که می گن چقدر تهه؟
اون قدر ته هست که دنیا تموم شه اونجا؟"
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
14:1 |
تصمیم گرفته بود همه ی شیرای آب رو ببنده
قبض آب زیاد میاد به ما چه که رودخونه نزدیک خونه مون نیست اصلا ً به اونا چه که ما رقص آب رو روی سنگای صیقلی ندیدیم اونا پول قبض رو می خوان، همین حالا اگه آب از ته چاه سیاه هم اومده چه فرقی داره؟ الان این آب شیره...
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
13:32 |
سبز مثل خورجین پشت اون پیرمرد، من هم اینجا هستم... استفاده ام رو نمی دونم... شاید اون پیرمردی که می خواسته من رو پشتش بگیره الان یک جایی خوابیده!
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
13:25 |
با یک زندگی، آدم تصادف می کنه... بعد می بینه همش تصادفه افسری هم معلوم نیست بیاد یا نه اصلا ً چه اهمیتی داره بیمه دارن دیگه فقط اون چه که هست رنگ ماشین ها (زندگی ها) به هم گرفته + نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
13:20 |
ادامه ها خدانگهدار
همين جا نقطه آخر خطه همين جا جاييه که جمله ي من کامل مي شه همين جا ، تا همين جا رو نمره مي دن اما همين جا هم خيلي زياده همين جا بودن هم خيلي سخته و خيلي سخته آدم نقطه بذاره... حالا مي خواد بره سر خط يا نه؛ اون يک مساله ي ديگه ست
پ.ن: گاهی ادامه ها آدم رو مثل یک کلاف نخ واشده می کنن که البته معلوم نیست می شه با اونا ژاکت بافت یا نه پس گاهی لازم می شه ادامه ها رو بی خیال شد و همین جایی که هستن (و خیلی هم هستن) رو جمع کرد.
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
13:8 |
"آدم با بعضی چیزا به آسمون وصل می شه و می تونه خودش رو از اونجا ببینه و خوب! چون از بالا می بینه از چیزای پایین دوره و خوب! این جوری از پایینی ها ( و پستی ها شاید) دور می شه محبت و عشق هم از این جنس اند" ... باقیش رو فقط به خودت گفتم...
+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت
5:5 |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||