در چهره ی اسطوره ای تو نگریستم و پیوندی به عمق نفس های محبوس در سینه٬ تا ناکجاآباد پل زد.
از ایوان فاصله٬ نگاهی می افکنم
و در کوچه ی سراشیب خلوت رهگذری را می بینم...
ای رهگذر! من نیز مسافر همین کوچه ام... مرا به همسفری٬ سامانی می بخشی.
|
از کنار یکدیگر گذشتیم و زمانی به اندازه ی بی اندازه ی ابدیت سپری شد.
در چهره ی اسطوره ای تو نگریستم و پیوندی به عمق نفس های محبوس در سینه٬ تا ناکجاآباد پل زد. از ایوان فاصله٬ نگاهی می افکنم و در کوچه ی سراشیب خلوت رهگذری را می بینم... ای رهگذر! من نیز مسافر همین کوچه ام... مرا به همسفری٬ سامانی می بخشی.
+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت
8:11 |
آمده ام که خود را به در کوی تو بفروشم، به تو بفروشم غمینم که توام نخری... به پشیزی هم شده، به مفت هم شده ... مرا بخر اگر چه در ته انباری تاریک بگذاری تنها خرسندم از این که از آن تو باشم مرا بخر. + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت
10:46 |
مجسمه ميان ميدان آمد و رفت و... درنگ ميكند بس بسياران ... به يادگار خود، با قاب عكس ها پيوستند. بس بسياران... به پناه جويي از شرار آفتاب ، به سپر سايه او ، صف بستند. بس بسياران... طرحي به هنرورزی تنیدند. ... اما هيچ كس ندانست قلب او سنگي است و اين است دريغ او بر روزگار... + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
7:51 |
|
|