پرنده آشیان خود را نمی یابد
پرنده گم شده دارد
پرنده گم شده است
|
پرنده خسته است
پرنده آشیان خود را نمی یابد پرنده گم شده دارد پرنده گم شده است
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت
22:34 |
آغوش، پیچش خاطره ی اندام ها در تصویر مکرر یک دیدار. + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت
21:51 |
طرحی وامانده در ادراک تجربه ای ناآشنا، و شاید همان تجربه ی آشنایی که باید دوباره میلادش را در آغوش کشید نه آن که به بی باری به یادآوری نامش خاطره را جلا داد.
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت
21:46 |
روی گرداند، و به درون نظر افکند همان بی تکرار، زندگی ... و ستاره همچنان نقطه ای از شب بود.
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت
21:42 |
به راستی چه زمان قطعات پراکنده این چهره ی مخدوش به هم خواهند پیوست؟ این زندگی صدپاره در زمان و مکان و کسان... کدامین وحدت بخش٬ کدامین کهربای اهورایی... زندگی٬ بی نهایت تصویر٬ بی نهایت چهره...
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت
0:17 |
آخرین خوابی که دیدیم با هم در شب ملتهبی با انجیر زیر وزن سحرانگیز ماه آخرین خوابی که دیدیم آنجا با چشمان باز آخرین خوابی که دیدیم...
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
2:24 |
حرفی بزن، چیزی بگو... این سکوت آشنای دیرین است این سکوت، خاموشی تردید است میان درک من از این لحظه تا گشودن چشم در دنیایی آنسوتر دستانت را به من بده و عبور ناخواسته ی لحظه را لمس کن.
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
2:10 |
چشمانت کنج خلوت شاعرانه ی منند
آنجا که امیدی سر بر می آورد آنجا که من تمام می شوم و خیالی آغاز می شود خیالی فراتر، دورتر از اینجا شاید در آن صبح ابدی که بیدار شویم از این خواب + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
2:7 |
چیزی نباید گفت. بنگر! هیچ می گویم. هیچ می گویم. هیچ.
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
2:3 |
تنهایی نزدیک ترین فاصله تا من است...
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
20:45 |
دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي "سعدی"
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
21:44 |
هيچ آينه اي آنقدر بزرگ نيست كه بتواند خود را بازتاب كند.
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
21:14 |
شمع هاي خاموش ميهمان بيهودگي روزهاي تاريك شمع هاي روشن قرباني فريب روزهاي تاريك ... بيا و روزمان روشن نما! + نوشته شده توسط علی.م در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
21:6 |
صداهاي صراحت صداي سنگي كه به دره ي عميق مي غلطد صداي برگ هاي درخت در عبور باد صداي امواج رود صداي خزيدن آرام دانه هاي شن صداي فرو بردن آب دهان صداي برخورد تن هاي مضطرب و تشنه صداي گريه ي كودك صداي ... اما آي آدمها، به صراحت صداي كدامين تان ايمان مي توان آورد؟ + نوشته شده توسط علی.م در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
20:53 |
Sydney Pollack on Sketches of Frank Gehry + نوشته شده توسط علی.م در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت
23:10 |
تأثير گذار ترين ها نمي دونم چرا نمي تونم بازي كنم. اونم يك بازي كه نصفش نبش گذشته هاست و باقي اش هم اعتراف. حال مقاومت در برابر دروغ و ريا و پرهيز از اشتباه و حفظ تعادل بماند. .... .... ....
صبر كردم تا اين بازي رو خوب شروع كنم؛ اما گويا اين روزها، روز من نيست. شايد وقتي ديگر...مادربزرگ + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت
20:26 |
پوست زمين را شكافت و نور ِ مدفون را به جشن خورشيد ميهمان كرد. پس سر به آسمان فرا برد و "وجودش همه بانگي شد." + نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت
13:52 |
مي روم به كنار بركه اي ناشناس و خاطراتم را با تمام سنگريزه هاي درون جيب هايم به درون آن پرتاب مي كنم. هنوز اين بركه ناشناس است اگر چه تمام گذشته ي مرا در دل خود جاي داده است. پس همچنان مي توانم بر كناره اش، انبوه متراكم ني هاي بلند را در محو ِ مه آلود صبح گاهي به تماشا بنشينم.
+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:51 |
عشق، شوري در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهي سودا نهاد گفتوگويي در زبان ما فكند جستوجويي در درون ما نهاد
+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
13:31 |
چيست اين افسانه ي هستي، خدايا چيست؟ كس نمي داند كدامين روز مي آيد كس نمي داند كدامين روز مي ميرد + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
13:16 |
ساز مي زند چوپان: " آي گله ي ناساز سر به زير ناداني غريبه ي پرواز..." هيچ فريادي از گلوي آزادي برنخاست.
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
19:47 |
در گشوده می شود هیچ مبادله ای در میان نیست تنها خاکستری ها به هم می آمیزند ...
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
19:0 |
شبح: تو منی که رنگی و جسمی پذیرفته ای و ادعای بودن داری. به جای در هم پیچیدن و لغزیدن، صلب و سنگ شده ای؛ به گمانت که سخت شدن یعنی بودن و توان عکس العمل را از هماهنگی خوش تر داری. ببین که چگونه همچون دود طرح هر حرکت را به نمایش می آیم؛ حال تو چه؟ به گمانت هستی و بر این بودن واکنش واجب است. با باد همسفر نمی شوی که هستی و می ایستی؛ با خاک، گردوار نمی رقصی که هستی و نشستی؛ با آتش هم آغوش نمی شوی که هستی و دست بر آن می داری؛ با آب موج وار نمی آویزی که هستی و بر آن خواهی نشست. شبح اگر نیستی، شبح درونت را رها ساز که چه بسیار ترا رها خواهد کرد. همچون شبح خواهی توانست بر هیچ ِ جهان نشست و با عشق هوا درآویخت. شبح را رها کن. هست: چه غلیانی به راه انداخته ای، ای شبح؟ تو همانی که اگر بر بادی سوار نگردی، با خاکی نرقصی، در آغوش آتشی نخیزی و با موج آبی نیاویزی، نیستی. تو سرابی که در انتها و نبود واقعیت، هست می شوی. تو توهم گم گشته های آسمان منی. همانجا که روحم در تراکم ذرات جسم رقیق گشت و تلاش آغاز نمود به رهایی، به پس زدن جسم، به فروکوفتن شبح سرکش تا روشن گشتن و بودن. ای شبح سراب که چون در می رسم به نزدیکت، نیست می گردی و تنها در فاصله حیات داری؛ زینهار! + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت
0:32 |
|
|