|
از آن روز بود که یک عطر جدید در باغ زندگی پیچید و بلبل ها یک نغمه ی نو به عاشقانه هاشان افزودند...
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت
17:47 |
یک سری اتفاقات اونقدر ناگهانی و پیش بینی نشده اند که آدم فکر می کنه نشونه هستند. از بس که در روال نیستند و تک هستند. چند دقیقه پیش به چشم بر هم زدنی یک زن مریض حال( بیشتر مریض ذهنی گویا) حدود 40 ساله تو هال خونه پیداش شد.... که یک چیزی بدید به من... انگشتر بدید ... النگو بدید... برادرم سعی کرد سریع به بیرون هدایتش کنه. اما... مادرم، بهش سلام کرد... تعارفش کرد.نشست. بهش گفت چای می خوری؟ چای خواست. براش چای آورد. " بازم چای می خوای؟" " بله..." و چای دوم رو هم خورد . باز یک چیزی خواست ... مادرم باهش صحبت کرد.. بعد هم خداحافظی کرد و رفت... عجیب مورمور شدم. شعله بخاری رو خاموش کردم. اومدم بر خلاف همیشه یک چنین مطلبی رو اینجا گذاشتم. + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت
13:7 |
|
|