
خود"او"می گوید: ((محال است "آن" پایان گیرد.))
البته "آن" پایان می گیرد اما پایان" آن" را خود" او" درنخواهد یافت.
چرا که خود" او" نیز با "آن" پایان خواهد پذیرفت.
|
خود"او"می گوید: ((محال است "آن" پایان گیرد.)) البته "آن" پایان می گیرد اما پایان" آن" را خود" او" درنخواهد یافت. چرا که خود" او" نیز با "آن" پایان خواهد پذیرفت. + نوشته شده توسط علی.م در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت
3:21 |
شب دوباره مرا به خود می خواند. سرد است اما گمانم بروم. شاید این بی تابی حارّه ای را در سکوت نا امن این خیابان های مایوس رها کنم. تورمی خمیری درونم را انباشته است؛ گویی آبستن بغض فرو خورده ای هستم که تنها اشک خبر از فارغ شدنم خواهد داد. شب مرا به خود می خواند. بی قرار فرارم. بی قرار رفتن. بی قرار گم شدن تا انتهای بی سایگی . می روم. + نوشته شده توسط علی.م در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت
3:13 |
وگله همچنان می رفت. گوسپندان ِ چریده ی پروار... خشنود از چرا و جفت دیگری جستن... گوسپندی معترض ... ناگاه نگاه بر بالاترک افکند... سخن در داد:" از این بی غم گوسپند زیستن فریاد..." جواب آمد: " این سخن ها از علف سیری است... طعم مادینه را دریاب. خوش باش! " ... گله همچنان می رفت، لیکن، در این انبوه گوسپندان،... گوسپندی تنهاست. + نوشته شده توسط علی.م در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت
0:33 |
؟ WAR IS PEACE "۱۹۸۴- جرج اورول" + نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت
2:40 |
زندگی اتفاقی میان خاطره ها و آرزوهاست...؟
+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه نهم دی 1385 و ساعت
0:6 |
دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود "حافظ شیرازی" + نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت
18:57 |
|
|