+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت
22:59 |
شب سنگین،
مرد در انتهای کوچه باریک می ایستد چشمانش خیسند
+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت
21:56 |
+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت
20:1 |
پرنده ی دوردست در باران می خواند ، دلتنگ بی آوازی.
بدرقه ی ناگزیر: "عشق در اعماق زندگی می کند." در غروبی که ندیدمش. + نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت
13:51 |
قایق کوچک چوبی وسط این مرداب چهره ی پریزاده توی دست من مچاله شده موسیقی مست زیر خاک نبضش می زنه خودم اون پنجره ی نورانی رو بستم باد بی رمق قایق رو تکونی داد اما زور نداشت عکس مچاله رو با خود ببره درخت تن خزه ای مثل خنجر تو تن مرداب فرو رفته بود حتماً ریشه هاش موسیقی مست زیر خاک رو می شنیدن اما من ریشه ندارم حتی تو مرداب عکس مچاله رو با دستای سردم صافترک کردم پریزاده هنوز من رو نگاه می کرد انگاراونم فهمیده بود تو این قایق سست کوچیک نمی تونیم با هم برقصیم پنجره ی نورانی رو شکستم، خورد خاکشیرش کردم می خواستم مردابی بشم با همین یک دونه عکس و تک درخت ... و موسیقی مست مدفون اون زیرا باد این دفعه اما عکس رو از دستم قاپید راست چسبوندش به تن خزه ای درخت مست خیره نگاش کردم من آدمی نبودم که به درخت ریشه دار نزدیک بشم حتی برا لمس مرطوب چهره اون پریزاده با اون نگاه کرختش ... حتی قایق کوچک هم از این تبر خبر نداشت معطل نمی کنم اونقدر تبر زدم تا با جسد قایق کوچک، رقص کنان، به نبض مست موسیقی زیر ریشه های تن خزه ای فرو رفتیم. پنجره نورانی واقعاً وجود نداشت. + نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت
23:38 |
بیماری سرایت یافت... از آدمی به دیگری و از دیگری به آدمی گاه خاموش و گاه نعره کشان گاه پنهان و گاه پرده دران و تداوم یافت... در انسان و از انسان به انسان و ... بیماری سرایت یافت. بیماری در تاریخ سرایت یافت. گاه محکوم و گاه سلطه گر گاه بی مایه و گاه جلوه گر و تداوم یافت ... در اعصار و از عصری به عصری و... بیماری سرایت یافت. بیماری در اندیشه سرایت یافت. گاه رد و گاه مقبول گاه گم و گاه مشهور و تداوم یافت ... در افکار و از فکری به فکری و... بیماری سرایت یافت. بنگر رگه های مرموز بیماری را در تار و پود باستانی این هستی ... + نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت
22:30 |
|
|