تبليغاتX
حکمت گم شده

بزرگ بود، نه از آن روی که آفرینه ای بزرگ در فکر پرورانده باشد

 

بزرگ بود، نه از آن روی که مسآله ای بی منتها بی تابش داشته باشد

 

بزرگ بود، نه از آن روی که تجربه ای ناب در جانش تنیده باشد

 

بزرگ بود، از آن روی که دشمنی بزرگ داشت؛

 

دشمنش بزرگ ترینِ دشمنان بود.

 

بزرگ بود...

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 22:48 |

بر قله ی انزوای غارِ تاریک مکثی کرد

 

آخرین کام از مخدّرعریان خود ستاند،

 

کوله بار پر از خالیِ سنگین بر دوش افکند

 

و در سرازیری تاریک روان شد.

 

شبه وار، خاطره ای از دریچه ی قلبش

 

به وهمی افسانه ای ظلمت را بر هم زد...

 

و دیگر نماند.

 

در سقوط نوری بود

 

در سقوط نوری دید

 

و در سقوط نوری یافت.

 

متبرک شد،

 

به فرو شدن تبرّک یافت.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 23:46 |

 

بی هوا آوار فرود می آیند. دست آسمان را می خواند.

تن در هم می پیچد و هوا سنگین می شود.

خاک، آسیمه سرازیر می شود.

هوا از هر رخنه به بیرون می گریزد و با غبار، شکلِ هیولایی چنبر زده را به نمایش       می گذارد.

بودن، در چشم بر هم زدنی رخت می بندد و در بی نهابت ِ هستی محو می گردد.

خاک چهره ای نو در بر میکشد به کاهلی و به سیری.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 22:16 |

زمانه خاموش ماند و زمان جاری

... تا به فرجامش:

بردباری جامه دراند، فریاد بر فریاد. طغیان بار بر زمین نهاد

و فرزندان خشم تولّد یافتند؛ سوار بر گرده ی انسان.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 21:37 |

 

 

سال ها گذشت. سال هایی درطلب. در جستجویی بی پایان ...

و اکنون بر سر حوضچه ای صمیمی ، در تلألو آب رقصان، دیدار نو شد.

آب بر چهره زد. غبارِ روح  جاری شد و نور باقی ماند.

و دیگر بار دیگر شد.

رفت. خاموش...

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 21:12 |

                     

گاه لحظه ای بازایستادن به بیرون کشیدن خار از پای، به تمامی رسیدن با پای ناکار می ارزد. و البته گاه عشق تو را چنان بر خارزار می دواند که پای از خار ندانی؛ و هر خاری شوقی و شوری به رفتن.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 23:56 |

آری! دنیایی دیگر است. شاهد دنیایی که بر مدارِ دیگری می گردد. نه تو عاقل مردِ این دیگر دنیا خوانده خواهی شد و نه تلاشت به دگرگونی اش راه خواهد برد. در این دیگر دنیا،   دیوانه ای دیگر سان بیش ننامندت و تلاشت را به هزاران بی مقداری و بی همه چیزی، حکم دردهند.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 23:55 |

با یک لیوان آب، یک لیوان آب را شستن. و در این لحظه فکرِ نبود آب، خشکسالی و شکم برآمده ی کودک آفریقایی و ... و توبیخِ خود، عبور می کند. و تو لیوان را می شویی.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 23:54 |

درحد فاصل دریا و صخره، در ساحل، اثر شکل می گیرد. موج بر می خیزد، به پیش می تازد...و بازمی نشیند و از نو...؛ و ساحل می شکند، می ساید، شکل می یابد. و در تلاطم همیشگی موج و ساحل، اثر متولد می شود.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 23:53 |

یک غرولند کوتاه و آهی عمیق مقابل آینه ...

باز هم رودررو حرف دل را نگفت و نظر نداد. به پناه آینه ی اتاق رفت و به بیچارگی خود دشنام داد که " این چه زندگی است! و این چه جایی که در آن گیر افتاده ام..."

از اتاق بیرون آمد، لبخندِ سردِ بی معنی بر لب و سر متمایل به زمین تا چشم در چشم واقعیتِ حل نشده ی زندگی اش نشود.

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 17:58 |

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 0:24 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin