تبليغاتX
حکمت گم شده

دم فرو بستم.

تنها نگاه!

نگاهی که به آرامی با خاطرش وداع می کرد.

نگاهی با چشمان بسته.

و آنقدر نزدیک شد که به تمامی تار گشت آنچه در برابر دیدگانم بود.

و همین که چشم گشودم، دیگر نبود. بود، اما دیگر او نبود؛ یا من نبودم.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 22:3 |

تمام ِ ظهور ِ چشمان ِ رامشگر ِ تو

در برقی که بر خرمن وجودم زد، خلاصه شد.

دیگر نوای موسیقیایی ِ عشق تو نیز

نمی تواند سکوت ِ بهت ِ قرون تاریک مرا بر هم زند.

من همچو تندیسی از سنگ، فرو شدن را بدین بی کرانه آبی رنگ

هم آوایم.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:5 |

پیچیدگی دنیا گمونم بیشتر شده . منظورم بغرنج بودنش نیست. منظورم کلاف سردرگم بودنشه.

یک عالمه سرنخ به رنگ های مختلف تو یک گوله نخ بی شکل؛ و آدم از فضاهای بین این گوله نخ عبور   می کنه. حتی در حد یک گربه هم نیست که بخواد با گوله نخ بازی کنه.

معلوم هم نیست گوله نخ رو کی داره می غلطونه. اصلا عجیبه. از پیدا کردن آدرس تو خیابون های تهرون هم سخت تره.

... تا حالا شده ببینی با مسلسل حوادث داری تیربارون می شی؟ حتی چشمات رو هم نبستن که سربازها رو نبینی ( البته اونا فکر می کنن تو یک مبارز جنگجوی شجاعی)

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:50 |

خلأیی آزار دهنده. خلأیی که در درون تو جریان می یابد، خلأیی که تو می روی بی"خود" و بی خود.       حباب وار، سرگردان، رنگین، شکننده، سبک.

هر آینه انتظار ترکیدن و انفجار این خلأ در توست؛ هراس انگیز و شاید پایان بخش. شاید اگر قطره ای باشی و به هرزه در خاک کویر بغلطی بهتر از آن باشد که حباب وار سپهرهای هزاران دیار خوشبختی و آگاهی را در نوردی.

آنچنان می روی که به ناگاه گذر ِ زمان را نیز جفایی بر خود می یابی، جفاکارانه زمان بر خلأی تو تا تو در حرکت است و می تازد. تازیانه بر پشت تو می زند و شیار بر پیشانی ات و برف بر گیسوانت؛ و خاطره تنها یادگارت از هر چه هست و بود؛ و"خواهد بود" عبث می گردد، که بارها به " خواهد بود" تاخته ای و چون رسیده ای دیده ای که "خواهد بود" هم نخواهد بود و هرچه هست اگر هست زهی شادباش و اقبال و نیک بختی.

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:48 |

در خاطرت چه می گذشت؟

به راستی به چه می اندیشیدی، آنگاه گه چشمان غمگین من اشکی را برای پاک کردن صورت سیاه خود بضاعت نداشت.

آنگاه که دستان گنهکار من مشتی را برای ویرانی دیوار پلید نومیدی نمی توانست.

به راستی چه چیزی در خاطرت می گذشت؟

همین ات بس نبود که ناتوان و گره خورده در برابر هیولای خود تسلیم گشتم. همین که به خواری در آغوشت کشیدم و آتش سوزان به جان خود پاشیدم. متلاشی و دست در هم کشیده فرو نشستم و فرو شدم.

 و تو به راستی به چه می اندیشیدی؟

در این حرکات ناآرام ِ سرکش ویرانگر چه می یافتی که دم نمی زدی و تنها به نگاهی که دیوانه ام می کرد سخن می گفتی؟                                                        اگر چه من حرف ِ خود از چشمان تو می خواندم.

نمی دانم اندیشه ات را، ولی بدان واقعیت در گوشه ای، گریزان و پنهان، در گذر بود و آنچه به دید و نظرمی آمد نقاب ِ نمایش ِ واقعیت در صحنه تلاقی دو حادثه بود.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 10:21 |

نه آن شیرم که با دشمن برآیم                                             مرا این بس که من با من بر آیم

"مولوی"

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 3:23 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin