تبليغاتX
حکمت گم شده

بعد از تو ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

            شکست

                        شکست

                                    شکست...

...

 

بعد از تو ما که جای بازی مان زیر میز بود

از زیر میز ها

به پشت میزها

و از پشت میزها

به روی میز ها رسیدیم

و روی میز ها بازی کردیم

و باختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی.

 

...

 

بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب های مان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم.

 

...

" فروغ فرخ زاد"

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 21:50 |

تا کی به امید لحظه بهتر و نیکوتر.

چرا دانستن رنج می آورد؟

نادانان پست !

آنان که با اندیشه های کوچک خود فضای بودن را منقبض می کنند.

آنان که همچون سیاه چاله حتی نور را مجال عبور نمی دهند.

اینان خصم اند. دشمن طراوت و شادابی.

اینان مجال زیستن را به اندازه ذهن کوچک خود حقیر می سازند.

هر چه شکست و ناکامی و جنگ است، هر چه تنگ نظری و بخل و نفرت است، هر چه مهار و بند و حبس است، ... از نادانی است.

همچون حجمی از قیر که در آن مدفون خواهی شدن و دیگر روشنایی و  پویای را در این قیر سیاهی که به سختی می رود و نفس را بر تو تنگ می سازد نخواهی یافت.

نادانی بزرگ ترین تهدید ِ بودن است.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 20:50 |

شاید تنها راه، تبعید اندیشه ی درست به انتهای انزوا باشد.

خیال اصلاح و ایستادگی، آری! خیال است.

تو را دیگر توان آن نیست که به این همه ناتوانی خویش بنگری و بیاندیشی.

همچون خاطره ای که در آن می زی ای تا فراموشش کنی. چه غم انگیز! چه دشوار!

 

چشمانت خیره بر برق فلزی سرد مانده بودند که گرمای شیرین دستی نامریی اشک را از گونه ات ربود.

 

زمانی که صدایی از گذشته در فضای معلق اینک گذر می کند، فکر ِ وامانده از شکل ِ موضوعات به عمق ِ  اندوهگین ِ تنهایی ِ دیرینت پناه می برد. خاطری که به نامعلومی خوش کرده ای، همواره چهره ی زشت و عبوس خود را در چنین لحظاتی نمایان می سازد.

درگیرِ جلا دادن سنگی از گذشته که روزی به خاطر برقش کسی را مجال چشم برداشتن از آن نخواهد بود و باز همان قصه ی قدیمی سقوط فکر در انتهای تنهایی ِ محتوم. باوری که روزی به ترانه و شعر، روزی به زور و ضرب، روزی به منطق و اصلاح شکل یافته و مزین شده است تا امروز تو را در میان گیرد؛ و تا به خود آیی که ابعاد نامحدودش را دریابی، چه فرصت ها و احوالات بر باد داده ای. چه خودداری ها و برخورداری ها که در جنگی ابدی توانت را ربوده اند.

+ نوشته شده توسط علی.م در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 3:1 |

سیاهی شب گواه من خواهد بود.

سیاهی شب به فریاد من گواهی خواهد داد.

فریادی بر کشیده از حضورِ تنهای روح در تاریک تر از شب روزها، برهوت تر از صحرا جنگل ها.

روزی که نقاب های انسان نشان در آن، جنگل ِ انسانی را انبوه تر نشان می دهند.

انبوهی ِ انسان؛ انبوهی انسان.

از چه روی این چنین بی شمار؟

... بی شمار تا بی اعتنایی و غربت.

... بی شمار تا نفرت و چنگ.

... بی شمار تا دوری و سرما.

 

دستان خود را به دراندن پوسته ای سیاه فراسوی فرستادم تا مگر سپیدی پیله ای را که در آنم ببینم.

تمامی پروانه ها صبح گاه از پیله بیرون می آیند: به غنیمت دانی حضور خورشید.

اما انسان شب را نیز موعد بشارت حضور ِ خسته خود بر زمین برشمرده است.

 

کوتاه چون عمر گل سرخ- زیبا چون روی گل سرخ.

 

 

می پرسد چرا؟                  چون که سرزمین مهر، سرزمین بی دریغی ِ شوق و شور است.

می پرسد چرا من؟             چون که سرزمین مهر را هر گزینشی بی دلیل نیز بایسته است. چرا که مهر نیز، بی اعلام ِ حضورِ خویش، می آید.

می پرسد چه باید کرد؟        " عشق داند که در این دایره سرگردانند"

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 12:15 |

... تجربه اینکه زندگی هم باز است و هم بسته، تجربه واقعیت هایی [است] که کاری شان نمی توان کرد و امکان هایی که هنوز چیزی دست به کارشان نشده است؛ تجربه معناهای شکل گرفته و معناهای هنوز شکل نگرفته. ما آدمیان آفریدگانی هستیم کرانمند، اما آفریدگانی با احساسی از بی کرانه؛ تا آنجا که این حس در ما هست، ما آزادیم – اما نه چنان آزاد که هر چیزی را تجربه توانیم کرد یا به هر چیزی دست توانیم یافت، اما آزاد از برکتِ توانِ در گمان آوردنِ بی کرانه، و بنابراین، تا این حد، از راه خیال گری و کوشش ِ آینده نگر، از کرانمندی آنچه هست، از کرانمندی اکنون، فرا می توانیم رفت.

 

از کتاب" زمینه شاعرانگی تجربه دینی" عزیز اسماعیل

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 11:3 |

مرگ رخدادی در زندگی نیست: زندگی کردن ما برای آزمودن مرگ نیست. اگر جاودانگی را نه به معنای ادامه زمان تا بی نهایت بگیریم که به معنای بی زمانی، آنگاه زندگی جاودان از آن آنانی خواهد بود که اکنون زندگی می کنند.

 "ویتگنشتاین"

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 15:16 |

 از چه زمان چنین ناتوان در برابر ناخواسته جلوه نموده ایم؟

 سیلی سهم گین که بر پیکر مقاوم ِ ایستاده یورش می برد و کام خویش را از تسلیم آن شیرین می سازد، ما نیز سیل زده ایم.

فریاد های مدد جوی ما در فراخنای دره ها مکرر شده است. دستان مستاصل مان را دیگر یارای استمداد نیست.

دلیری رخت بربسته است و ترس بر ما حکم می راند. ترس ِمرگ! نه از آن روی که مرگ است بلکه زان سبب که به یادمان می آورد حقّ زندگی را ادا ننموده ایم. به یادمان می آورد زندگی های مانتهی از معنا گشته است. تهی از امید، تهی از شور و شادی، تهی از آرامش. به یادمان می آورد قدر ندانسته ایم و درمانده ایم.

گوشوار زرین ِپند بر گوش آویخته ولی دستان تهی از عمل است و پاها را عزم راهی نیست. دل ها بی تاب و ذهن درگیر است اما در غل و زنجیر گرفتار آمده ایم خواسته یا ناخواسته.

تکرار، تکرار و تکرار. این است آن لحظه ای که عمر، مکررِ بی معنایی می گردد طاقت فرسا و دوران به بی نهایت ِ آیینه ها ماننده است؛ بی آنکه بدانیم تصویرهایی که مکررند از کدامین اصل برخاسته اند.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 22:8 |

  بیان،(در صور گوناگون آن: ادبی، هنری، فلسفی و...) خارج نمودن بخش شکل یافته  اندیشه ازسیاله ذهن است.

گویی دستگاه ذهن جز سیالیت را برای بقا و استمرار اندیشیدن نمی پذیرد. پس هر آنچه صلب و شکل یافته است به بیرون می راند. این بروز و نمود بیرونی می تواند پشتوانه ای اراده شده داشته باشد که خواهان حلاجی ونقد است  تا به بازشناسی فرآیند درونی اندیشه نایل آید.

اصلاح و جهت بخشی اندیشه می تواند حاصل بازخوانی  سخن سیالیت یافته به مدد گفتگو و نقد باشد.

 

...

 

برآنم، با بیان آرای خود و انعکاس دیدگاه دیگرانی که اندیشگی و شاعرانگی آنان را در خور و شایان تعمق و تامل یافته ام بر این کاغذ پاره های دیجیتالی، مجالی برای گفتگو بیابم؛ گفتگویی با خویش و هر آن که جویای پویایی اندیشه و نور معرفت است. 

 

 

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 23:37 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin