تبليغاتX
حکمت گم شده

گريه بي صدا،

متلاشي مي شوم

با باراني كه باريد

از بس كه دلم تنگ بود

و همه ديدند

باران تير ماه را.

شب باز مرا در خود كشيده

و انتقام روزهاي رفته را از من باز مي ستاند؛

روزهاي در تاريكي نشسته ام را،

روزهاي آفتاب نديده ام را،

روزهاي تاريكم را.

چه كسي مرا از اين مغاك بيرون مي كشد؟

چه كسي رشته اي براي من مي آويزد؟

حتي به گردنم.

...

فرياد

در گلوي من سربي مي شود

كه مي نويسم اش.

ولي

نفسم مي گيرد

از اين همه

گفته ي سربي شده ي بسيار

...

مهرباني مي خواهم

...

چه مي خواهم؟

اشك و...

 گريه اي بي صدا.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 23:10 |

 

 

 

 

الله اكبر

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 19:44 |

Sustainable Development is based on people and stakeholder participation, using a bottom-up mechanism that guarantees a community-based approach.

Islamic Republic of Iran UNDAF 2005 -2009

+ نوشته شده توسط علی.م در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 19:38 |

"We can not solve a problem with the thinking that created it."

Albert Einstein

 

+ نوشته شده توسط علی.م در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 11:0 |
آن كه اجازه داد خود را به تمامي نمايش دهي،

تو را سانسور كرد.

چرا كه تو را در زمينه اي ديگر به نمايش گذاشت.

+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 12:32 |
ستاره بر شانه ام نشست
و ماه رشك برد بر من.
سحرگاهان با خورشيدي در چشمانم از خواب برخاستم.
+ نوشته شده توسط علی.م در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 10:36 |

سادگي خوب است.

سادگي مثل آسمان بي ابر است

براي ديدن پرواز پرنده.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:44 |

هر اشك و لبخند

واژه اي از صورت بي شكل من است.

پس آن چه مي شنوي

اشك من است و لبخندم.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:43 |

با من بيا.

با من نشين.

غرقه ي دردم تو مخواه.

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:42 |

چه كسي مي خواهد

به من يك واژه ي آشنا هديه كند؟

و مرا به مهماني شعرش ببرد؟

تو مرا با خود به مهماني غزلواره ي تنهايي خويش ببر.

و من آن جا خواهم ماند

تا در هجاهاي سكوت تو،

از ميان دو لبت،

با صداي آسماني،

تا آخرين استاره ي تابان

پرواز كنم.

تو مرا مهمان كن

...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:39 |

همچون اسب هاي وحشي،

دشت پر از علف هاي بلند

فرش سبز يورتمه من

و

من شيهه عاشقانه خود را

بر زمين مي كوبم

پس از اوجي بي فرجام،

بي پرواز.

آري!

من اسب تك شاخ بالدار نيستم

و پاي من

بر زمين مهر مي كوبد

...

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:37 |

آن كه شنيد از دور سكوتم را

اما

نشسته در تاريكي تنهاي خودش

و

با سوت غمگيني

مي گويد:«......»

او نيز سكوت كرده در فرياد ترس زمان.

 

+ نوشته شده توسط علی.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:35 |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin